خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۲۲ آذر ۹۷، ۱۷:۴۹ - میــ๛ آنـہ عالی!

ستاره اردانی زاده
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر



سلام...

خوشحالم که اینجام، در حقیقت  میخوام که خوشحال باشم که اینجام، بخوام  واضح تر  بگم  سعی میکنم تا با  سر زدن به وبلاگم   خوشحال بشم  !  یکی از  دلایل من برای  به روز  کردن وبلاگم همینه

ستاره اردانی زاده
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر



و پنداری که زندگی برگ گلی است که در عین  مرگ با چروک های صورتی رنگ صورتش  میخندد  و میگوید ....

زندگی بهاریست که پژمرده خواهد شد ، نترس از  خار و خاشاک آمده با  باد های  پاییزی که زمستان  خواب 
عمیقی خواهد آورد که از مرهم  درد  سنگین است ...


ستاره اردانی زاده
۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر



چشمانش  یک دنیا بود ، یک  دنیا به رنگ شب که در میان چهره غروب رنگش طلوع کرده بود ....

وجودش هم مانند منظره  صورتش پُر بود از عشق ! آنقدر پُر که لبریز کرده و شره ای از خنده را بر روی لب هایش جاری ساخته  بود ....

جنگل سیاه مژگانش آنقدر وسیع و بلند بود  که در اولین ملاقات  همه  برای چند لحظه ای در آن گم میشدند ... درست مثل اولین ملاقت خودم ... 

 به راستی  که  چقدر از آن زمان گذشته یود ؟!

نمی  دانم ! اما  مطمئنم  که اگر او را دیگر نبینم  و دیدارمان  تا به قیامت به تعویق  بیوفتد ، باز هم در قیامت  دستان تکیده او را  که رگ های  برجسته اش مانند رودی به سینه دشت پوست چنگ زده است را  به یاد خواهم داشت ...
ستاره اردانی زاده
۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۷:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر


سلام..

نمیدونم چند وقته  که  این  قسمت از  وجودم  رو به  روز نکردم اما حالا که برگشتم ، احساس میکنم  که  دارم به خودم میرسم ! ( یه چیزایی مثل  حس  ماسک گذاشتن روی صورت اما اینبار روی  پوست روحم ! )

 تازگیا   

ستاره اردانی زاده
۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
ستاره اردانی زاده
۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر




City of stars


Are you shining just for me?


City of stars


There’s so much that I can’t see


Who knows?


I felt it from the first embrace I shared with you


شهر ستاره ها


فقط برای من می درخشی؟


شهر ستاره ها


چیزهای زیادی هست که من نمی توانم ببینم


چه کسی می داند؟


من این را از اولین آغوشی که با تو شریک شدم حس کردم


( قسمت ابتدایی آهنگ توسط سپاستین ( شخصیت اول مرد فیلم ) خوانده می شود و سعی دارد امید و ابهام او را به بیننده منتقل کند. )


That now our dreams


They’ve finally come true


City of stars


Just one thing everybody wants


There in the bars


And through the smokescreen of the crowded restaurants


It’s love


Yes, all we’re looking for is love from someone else


که حالا رویایی ما است


بالاخره به حقیقت پیوستند


شهر ستاره ها


تنها چیزی که همه نیاز دارند


آنجا بارهایی هست


و در میان فضای دود گرفته رستوران های شلوغ


این عشق


بله، تمام چیزی که به دنبالش هستیم عشق است از کسی دیگر


( سپاستین و میا در لس آنجلس زندگی می کنند ( شهر ستاره ها، افراد معروف ) و به دنبال رویاهایشان در خوانندگی و بازیگری هستند اما این لیریک ها مفاهیم بیشتری دارند. آنها بر این باورند که ستاره ها مانند سرنوشت بالاخره در چینشی درست قرار می گیرند و همه چیز رو براه می شود. )


A rush


A glance


A touch


A dance


یک حرکت


یک نگاه


یک لمس


یک رقص


( ترکیب جالبی شکل گرفته است، نگاه باعث یک حرکت ناگهانی می شود و رقص منجر به لمس می شود. )


A look in somebody’s eyes


To light up the skies


To open the world and send it reeling


نگاه به چشمان کسی


برای روشن کردن آسمان ها


برای باز کردن دنیا و روانه کردن سختی هایش


( حسشان در این رابطه را بیان می کنند. حسی که باعث می شود دنیایشان روشن شود و سختی ها را به فراموشی بسپارند آن هم فقط با نگاه کردن به چشمان هم. )


A voice that says, I’ll be here


And you’ll be alright


صدایی که می گوید من اینجا هستم


و تو خوب خواهی شد


( با بودنشان در کنار هم باعث می شوند احساس بهتری داشته باشند. )


I don’t care if I know


Just where I will go


‘Cause all that I need is this crazy feeling


A rat-tat-tat on my heart


برایم مهم نیست که بدانم


کجا خواهم رفت


چون تمام چیزی که نیاز دارم این حس دیوانه وار است


یک ( صدای ) رت تت تت در قلبم


Think I want it to stay


City of stars


Are you shining just for me?


City of stars


You never shined so brightly


فکر کنم می خواهم ( این حس ) بماند


شهر ستاره ها


فقط برای من می درخشی؟


شهر ستاره ها


تو هرگز اینقدر ندرخشیده ای


ستاره اردانی زاده
۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر


اصلا باورم نمیشه .....

ستاره اردانی زاده
۱۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

 


نمی دونم واقعا اینجا ها چه خبره ؟! منظورم همین  حول و حوالی خودمه ، یک عالمه چیز میز  ریخت و پاشه !اصلا اینا مال منه یا مال  کسی  دیگه ؟!؟!
واقعا  یه جاهایی  آدم با  بی نظمی  دست به خود کشی میزنه...

  دارم کم کم از اینکه اوِه نمیتونه خودش رو بکشه کلافه میشم....چرا نمیتونه ؟ چرا یک مرگ  طبیعی  سراغش  نمیاد ؟  مگه زندگی برای اوه  چیزی به جز عشق  به  سوفیا بوده ؟ و ایا زندگی جز عشق چیز دیگری نیز هست ؟یا اگه بخوام دقیقتر بپرسم به جز  عشقِ به دیگری ؟  

خُب  زندگی به نظر من منظومه ای از اخترک های کوچیک و بزرگیست که  در یک کهکشان  گرد و مارپیچ  و  بعد در یک هستی  نامحدود و به اندازه تمام خواسته های  بشر بی پایان  خلاصه می شود !.. اخترک هایی که مال تو و یا دیگرانند و شاید از بین انها  یک اخترکِ معشوق نشین وجود داشته باشد  ! ولی بی قید و شرط عشق هست .. به خودت  ، یا کسی دیگر ...


به یاد یک سوال از دوران کودکی ام افتادم... هفت هشت سالم بود که سر کلاس  ریاضی  بلند شدم و از معلمم پرسیدم :  بعد از میلیون چیه ؟؟  

جواب داد: میلیارد....

 دوباره پرسیدم:  یعنی بزرگ تر از میلیارد  دیگه نداریم ؟ معلم همون طور که پای تخته چیزی می نوشت  گفت که اعداد انتهایی ندارند.... 

 و چقدر  نهایت  زندگی به نهایت اعداد  میماند که آخرش برمیگردد به صفر  و یک و دو  و لحظه های بعد از آن ...
میدونی به نظر من هرگز روزها تکرار نمیشن این فقط تکرارِ بی تغیرِ آدم های بی تفاوتیست  که هر روز از روز پیش  پیرتر میشوند و فقط و فقط همین ! و نه چیزی بیشتر از اخم های روزانه یِ چروک ساز

(اینم یک آهنگ بی مورد !)




ستاره اردانی زاده
۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

گاهی که  رو یه یک جاده پیش می روم از این میترسم که برگردم و عقب را نگاه کنم و انچه که میخواهم را نیابم...
میترسم  سر برگردانم و شلم شوربایی را  بیابم که  نتوانم درستش کنم...
میترسم صورتم  را که برگردانم کسی  با یک کوله یِ پِر رو به رویم ایستاده باشد و از من چیزی  را طلب کند که بعد از گذشتن از این همه راه  به دستش  نیاورده و یا گمش  کرده باشم...
 و من از رشته حقوق  اصلا خوشم نمی اید ،به محاکمه کشیدن و در نهایت برگشتن و گذشته ای را که  گذشته  کاویدن  هرگز در  دادگاه  غیر منطقی من رای نخواهد اورد....
اما حالا سمت و سویی که صورتم باید به ان بچرخد  جهتِ گذشته است ...  
سوالی که پرسیده میشود این است ... ایا من کسی که  الان ارزوی بودنش را میکنم   بوده ام و هستم و یا خواهم بود  ؟
ما وقتی چیزی را آرزو میکنیم  یعنی ان چیز را دوست داریم اما، آیا این  علاقه نتیجه تداوم  اینگونه بودن در  گذشته تا زمان حال است و یایک خواسته محبوب  برای اینده ؟
و اینجاست که راه های پیش رو  هم به تمام  گردش های  سر و صورت تو اضافه میشود  و تو برای لحظه ای تامل از رفتن باز می ایستی...
این گونه وقت ها  شخصا من  نگاهی به عقب می اندازم  و میگویم من به اندازه کافی مهربان  و دلسوز بوده ام و  البته که به اندازه کافی چوبش را خورده ام  ، به اندازه کافی احترام گذاشتم و  متقابلا احترام  دیدم ،  گریه کرده ام و متقابلا زیاد و زیاد و  زیاد تر خندیده ام ، بچه بوده ام و صادق  و اما با وجود گذشت زمان هنوز بزرگ نشدم و صادق  مانده ام ، بار ها باور نشده بودم اما  در نهایت خودم خودم را اثبات کردم !  احمق بودم اما یاد گرفتم ......و در نهایتِ تمام این ضد و نقیض ها   نتیجه  گرفته ام که من مسئله سخت و پیچیده ای نیستم و به جرئت میتوانم بگویم  من برای خودم هرگز مسئله نبودم ! گاهی آدم های اشتباهی دور ادم را میگیرند و آدم را مسئله میکنند...
و اما  من گفتم نگاهی یه عقب می اندازم   یعنی  یک تک نگاه کوتاه و بعد بر میگردم و به افقم نگاه میکنم و  از انجا که درنگِ بی دلیل جایز نیست راه می افتم ..
و حالا جوابم  را میدانم .... من و رفتارم مجموعه ای از تداوم خوب بودن در گذشته ،امید و شادمانی برای اینده و همچنین  مهربان بودنِ در لحظه هستیم و اینگونه بودن ارزو نیست  فقط بودنی است که باید باور شود و  در طی مسیر به ان  چیز های بهتری اضافه گردد....
گذشته شما و هدفی که برای ایندتون دارید همگی در نقطه ای به نام حال جمع میشن و شما رو شکل میدن و جالبه که در هر لحظه یدونه از شما  وجود داره که با لحظه قبلی فرق داره چراکه که حالا همون لحظه قبلی روهم در بر میگیره  پس  سعی کنید طوری لحظه هاتون رو بچینید که پر از خوبی و امید باشه....
شما چی ؟تا به حال  فکر کردید و یا حتی ترسیدید از اینکه فکر کنید چه چیز هایی از گذشته رو با خودتون دارید و چطور از حالتون لذت میبرید والبته که چه برنامه ای برای اینده دارید یا مختصر بپرسم  مدل بودنِ شما چه جوریه ؟ 


ستاره اردانی زاده
۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

65399  کلمه را پشت سر گذاشتم ، و این اولین تابستانی  شد  که  من خودم آن را ساختم...
ستاره اردانی زاده
۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر


یه توضیح کوچولو در مورد این عکس نوشته های بی نام و نشون : اینا رو اورجینال و داغ داغ خودم مینویسم :)

( هر مطلبی از هر جایی کپی بشه  منبع  حتما  ذکر میشه !)

ستاره اردانی زاده
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

محرم  و شور حال عجیبش رسیده .... فرصت ها مثل ابر میگذرن  ،از  امام حسین بخواید که مظلومِ کربلا مهربون ترین آقای دنیاست ....

عزاداری هاتون قبول ...




باز این چه شورش است که در خلق عالم است         باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین                     بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو                                 کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب                                   کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست                              این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست                            سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند                             گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین                         پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا                       در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست                        خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک                            زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان                                   خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند                        خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد                           فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم                             کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد                             کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی                    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه                         سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت                        یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان                      سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک                      جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست                      عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر                                   با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند                                    ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند                              اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید                             زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش                               اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها                                افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود                          کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان                          بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید                           بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو                               فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب                              تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید                 جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب                       از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند                              طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند                              گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد                             چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش                         از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار                             تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال                        او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند                               یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر                              دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین                               چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک                          آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت                             گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا                        در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز                                    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل                          شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار                             خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه                            ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن                               گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر                      افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود                    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل                    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی                                روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد                           نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد                                  شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند                    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید                          هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت                      چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد                                 بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان                                 بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود                                سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول                             رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست               وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی                           دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست                   زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت                       از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات                            کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه                        خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین                        شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد                          وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین                         ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند                           در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان                        واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا                                  طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر                  سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام                         یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو                              غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد                                    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد                          بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک                    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان                 در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز                    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست         دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب                            از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین                        جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد                          بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای                         وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول                بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه                                نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین                             بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست                          درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو                           با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن                    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند                       از آتش تو دود به محشردرآورند


لازم به گفتم نام شاعر هست ؟


ستاره اردانی زاده
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر



خواب آلود از تمام نگاه های  خماری که میخندیدند  ،گیج از تمام  سرگردش هایی که از  سر های همه آنها بیرون دویده بود و حالا بعد  از رفتن تمام قدم ها  ،گردابی  ساخته است که مرا  می بلعد و می بلعد و می بلعد...
و من خسته  از  دویدن  در تمام  طول روز ، تفعلی زدم به تمام طول  کتابخانه ام  و گفتم  یا شانس و یا اقبال ....

و چه نیکو فالی بود  فالِ دل....  
آخرین پناه 
همیشه ،وقتی تنها و ناامید و ملول 
تنت ، روانت ، از  دست این و آن خسته ست ،
همیشه ، وقتی  رخسار این جهان تاریک ، 
همیشه ، وقتی در های آسمان بسته ست ؛
همیشه ، گوشهئ گرمی ، به نام « دل » با توست 
که صادقانه تر از هر که ، با تو پیوسته ست !
 به دل پناه ببر !آخرین پناهت اوست .
تو را چنان که تمنای توست ، دارد دوست !
فریدون میشیری


ستاره اردانی زاده
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

ستاره اردانی زاده
۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


یکی از دوستای  شهریوری و باحال من  بنفشه هستش ،تولدش همین چند روز پیش بود . دوستا دور هم جمع شدیم و یکمی خوش گذروندیم ...   بهترین قسمت تولد از نگاه همه متولد  شده ها هدیه ها هستن  اما از اون جایی که این  تولد یکهویی شد  خیلی هامون کادو نخریده بودیم البته   کیکی هم در کار بود ، اما مگه میشه یه شهریوری تولد یه شهریوری  رو یادش بره ؟ !! بنابراین من از  ماه پیش برای کادوی بنفشه برنامه ریخته بودم و میخواستم یه دونه  هدینوشت قشنگ از خودم براش بنویسم و روی کادوش بگذارم  اما خُب همه چیز یکهویی شد و مجبور شدم هدیهنوشتم و خیلی سریع بنویسم و بزارم  توی یه پاکت  و بپرم برم تولد ....  

فکر نمیکنم خیلی خوب باشه اما خُب  برای جبران شب تولد که چیزی  منتشر نکردم  این میتونه گواهی استعلاجی خوبی به حساب  بیاد !


باد می آید و سکوتِ تنهایی میپیچد در گوش خانه یِ متروک ...

روزنه ها کورند و پرتو ها به خواب عمیقی سقوط کرده اند ...

قدم که میگذارم  ، زمین زیر پایم  ناله یِ سلام سر میدهد  ، اما من برای دویدن به آن سوی زمان ها بازگشته ام !

آمده ام برای  تماشای منظره ای  قدیمی در همسایگی  خانه ای  که حالا  دیگر نمیشناسمش!

آمده ام تا از پله های مارپیچ و  مهربان  سالهای گذشته  بالا بروم  و به رویایی ترین واقعیت کودکی ام سری بزنم ...

بالا و بالا و بالا تر ، و من تا مرز خواب بالا می روم ...

با دستم غبار  نرده ها  را به بازی  موج های  کوچک و نا پیدای   هوا می سپارم  و نگاهم را  به یک نخ از  جهان  تو در توی  تار های عنکبوت گره میزنم ...

لحظه ای ذهنم تار و مات می شود  و می پرسم که آیا هیچکدام از این دیوار ها  صدای خنده های کودکی ام را   به یاد می آورند ؟

و به ناگاه دلم تنگ می شود  ، اما به امید  دیدار  منظره محبوبم  باز هم بالا میروم ، بالا و بالاتر.....

پنجره را می یابم ! 

هنوزهم در دل طاقچه لم داده است و با دو چشم شیشه ای اش  هنوز هم همانقدر مشتاق به جایی می نگرد که نه خیلی دور است و نه خیلی نزدیک ...

و دوباره باد دعوت پنجره را رساند  و آغوشش را برای چشم هایم باز کرد ...

به طرف انتظار پنجره می دوم  و بعد در میان  دستان طاقچه  رهایِ دشتی  می شوم  که هنوز هم  قهقه می زند ...

 و من از دشتی  پر از گل های بنفشه به دیاری در آن سوی  زمان ها روانه می شوم ....

ستاره اردانی زاده
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ستاره اردانی زاده
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


ما بزرگ و نادانیم ، مثل گاو مینوشیم


مرتعی سرابی را


قحطی است و میدانیم ، گریه غرق خواهد کرد


اسب‌ های آبی را


هم درشت و غمگینیم ، هم سیاه و بدبینیم


هم برای آبادی


قطره‌ ای نمیباریم ، هم نگه نمیداریم


حُرمت خرابی را


شب که میشود خوابیم ، صبح و ظهر هم خوابیم


عصر هم که تا شب خواب


شب دوباره تا شب خواب ، توی خواب میبینیم


روز آفتابی را


خوب خوب و خوشبختیم ، خشک و سفت و سَرسختیم


ما در اوج تنهایی ، چون زنان هرجایی


خوبِ خوب میدانیم ، راه دوست‌یابی را


گاو اسب انسانیم ، حافظان عرفانیم


حامیان زن هستیم ، بندگان تَن هستیم


پاس پاس میداریم ، عشق رختخوابی را


علم در نَوَر دیده ، ساختارِ پیچیده


جاهلان فهمیده ، ما ربات‌ ها روزی


درک می‌کنیم آیا؟ ، فهم اکتسابی را


مُفلسیم در خوردن ، مُمسِکیم در مُردن


ما که از خسیسان و ، جمله کاسه لیسانیم


ترک می‌کنیم آیا ، این گدا مُآبی را


رختِ بخت پوشیدیم ، مثل گاو نوشیدیم


مثلِ اسب کوشیدیم ، مثل ِاشک جوشیدیم


گریه غرق کرد آنگاه ، اسب‌های آبی را


خوب خوب و خوشبختیم ، خشک و سفت و سَرسختیم


ما در اوج تنهایی ، چون زنان هرجایی


خوبِ خوب میدانیم ، راه دوست‌یابی را


گاو اسب انسانیم ، حافظان عرفانیم


حامیان زن هستیم ، بندگان تَن هستیم


پاس پاس میداریم ، عشق رختخوابی را


از اساس استادیم ، در جناس استادیم


فاضلیم در دانش ، فاضلیم در خوانش


ارج مینهیم اما ، شعر فاضلابی را





ستاره اردانی زاده
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

بعضی روزا نوشتن نمیتونه کفاف  تخلیه انرژی دست هام رو بده ، در این جور مواقع دست هام هول میشن و  نمیدون کدوم طرفی برن  ، چی رو بردارن وچیکار کنن!! حتی  بعضی وقت ها از نوشتن هم وا میمونم و کنترل دستم هام رو از دست میدم ...

 اما در نهایتِ تمام تکاپوی دستانم  در راستای گریختن از اسکلتم ، ناگهان یک  صفحه بی معنی   و پُر از خط ها و  شکل ها و رنگ ها  رو به رویم  شکل میگیرد و  برای وروجک های  جسمم بعد  از یک روز جست و خیز خواب عمیق و رنگارنگی  را  به ارمغان می آورد ...

نمیدونم چیه !؟  حتی نمیخوام اسمش رو نقاشی بگذارم  آخه اونجوری  ظلم  بزرگی در حق  نقاش ها  و نقاشی ها  روا داشته خواهد شد  !

 در همین حد ازش میدونم که تخلیه کننده  یک عالمه  تخیل ، حس های جور وا جور و چرندیات  یه ذهنِ نیمه معیوب به حساب  میاد و اسمش  " رنگِ دو "  هستش...

 و همچنین این ( نمیشه  حتی بهش گفت اثر !) رو  فقط با چیزایی که روی میز کامپیوترم  داشتم ( دقیقا  فقط اونایی که روی  میز کامپیوتر بودن !) کشیدم ... 

سعی داشتم در  محدودیت ،خلاقیت بیافرینم ! ( میبینی چقدر موفق  واقعا شدم ؟!!!)

(رَد دادم نه ؟)


ستاره اردانی زاده
۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

فردریک بکمن 

(Fredrik Backman (b. 198


امروز کتاب " مردی به نام اُوِه " (A man called ove)  رو شروع کردم... هنوز  زیاد جلو نرفتم اما تا اینجای  کار که جذبه خوبی داشته ...

چیزی که  جالب  بود حضور  یه خانواده ایرانی توی این رمان بود .... ( حتی توی فیلمی که  از  روی این کتاب  ساخته شده و اتفاقا  خیلی  موفق هم بوده   نقش  زن همسایه رو   یک بازیگر  سوئدی - ایرانی به نام  بهار پارس بازی میکنه که  بعد از جنگ تحمیلی ایران و عراق با خانوادش به سوئد  مهاجرت میکنن  و  بهار توی یک اکادمی  شروع به تمرین میکنه و  با  فیلم  " مردی به نام اُوِه " هم خیلی معروف میشه )

تا اینجایی که  پیش رفتم  اینقدر  این کتاب  قشنگ  فضا سازی کرده که تخیل  چهره اُوِه  ، خونَش  ، شخصیت مرد و زن همسایه  ، محلشون و ....  برام  خیلی روان و  لذت بخشه ..

انگار  فردریک هی داره بهت میگه آره  همینه ! تخیل کن !  من این رمان رو برای همین نوشتم که تو  راحت بتونی با اُوِه و گربش اوقات خوبی رو بگذرونی ..  خیالت تخت من تا اخر این  رمان یه جوری  فضا ، همه صحنه ها ، روزها و  ادم  ها رو چیندم  که تنها لازمه بدون تلاش ذهنی بسیاری  فقط پیش بری  و لذت ببری!

 یه جمله در توصیف  عقاید اُوِه در این کتاب خیلی برام جالب بود ، اون جمله این بود :

.... هرگز نمی فهمید چه نیازی  وجود دارد  که نگران این باشید چرا چیز ها  آنگونه که هستند دیده میشوند . شما همانی هستید که هستید و همان  کاری را می کنید که می کنید ، همین  برای اُوِه کافی بود .....




ستاره اردانی زاده
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
in all of the  languages , proverbs  , idioms , and  slangs  are the  sweet parts of  that  language , specially in speaking skill , so it can be  very useful and also enjoyable to use  this  kind of phrases

 yesterday, because of some unexpected events , i had dropped behind of my plans  and  lost my head  so i started to  doing my jobs very quickly and whit out  any attention to  the surrounding, till my  younger sister came  and  called me for lunch whit  here  screaming voice ! but as i was in harry  and also  confused , i replied her in a same voice type  and said
?!! get away ! cant you see ??! i am  busy as a bee :

  drop behind : to get further behind or away from sb or sth  
synonymous : drop back

 lose ones headto become unable to behave calmly or sensibly 
  
    be (as) busy as a bee :  having  a lot of work to do 
(redirected from be as busy as a bee)  
(This phrase likely originates from something that bees are known for: being hard workers)


(قلت ملط زیاد دارم اما اسلنم  اشکالی ندارح !)
 
ستاره اردانی زاده
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اتفاقی  میرسد و همه ثانیه هایت  را به هم پیچ و تاپ میدهد  ، آن وقت تو فقط  میخواهی  بنشینی و گره های کور را قیچی کنی ، ولی 

ستاره اردانی زاده
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بعد از یک عالمه انتظار کسی زنگ نزد ! باورم نمیشد ! من به اندازه کافی  برای  قبول شدن توی کمیسیون احمقانشون  عالی  و پر و پیمون بودم   اما چرا  نشد ؟ چرا و چرا و  چرا !؟!؟ سوال بی جوابی که اعصابم  رو خورد میکرد همین بود !! 

ستاره اردانی زاده
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


this  sentence was  the result of my  argument whit  my  English classmates about creativity , at the end of our discussion all of them confessed  that their reasons  were just lame excuses  and  they are  not  brave  enough to  solve  their  problems  ,  find  some minutes  and let their  minds to be  more free and creative

(take it easy ! it not too expensive or hard to  be  creative )


ستاره اردانی زاده
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

راستیتش  هیچکس  به سراغ دفترهای من نمی آید ...

آخر ، چیزیست راز  آلود در میان خط های  دفترم ...

آهسته و خیزان  ، به دست و پای سطر ها  میپیچد و معمایی میسازد که کلیدش را خودش  بلعیده است...

گاهی رنگیست ، گاهی به اندازه یک غول است و یا مثل چروک های صورت مادربزرگ ها پیچیده و ریز ....

ور می آید ، لیز میشود و مثل خمیری شل و ول ، از میان انگشتان خودکار و مدادم در میرود و  محکم روی صفحه کاغذ میخورد و پودر میشود !

گاهی  آنقدر خودش را میگیرد که آبمیوه میشود !

 اما کلمات  که خود به خود معما نمیشوند ! این دست خط من است  که رمز عملیات حمله  به فضاست !

و من همیشه از دست خطم به عنوان یک  نقشه نظامی در زمینه اختفای افکارم استفاده میکنم ، مگر اینکه حمله مستقیم ، ضربتی و با کیبورد باشد ....

الا ای کسی که خواهی خط من خوانی !           برو کور خوان  مگو چیست آن ؟!  که سرمایه  خندانندگیست آن ! 

( رد دادم !؟!)  

          

ستاره اردانی زاده
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی که در گیر گاهی عمیق سقوط میکنیم ، دوست داریم تا بابا دست درازی بیاید  و ما را از  میانه سکوت این سقوط عمیق نجات دهد ...
گاهی میان یک عالمه ذهن درد گیر میکنیم و نمی دانیم که باید گریه کنیم و یا همچنان به بازی نقش دلقک خودمان ادامه دهیم!؟!
وقتی که به این نتیجه میرسیم که عاجز تر از تمام  تخیلات مغرورانه خودمان هستیم ، یاد یک عالمه کلمه های مقدس می افتیم و شاید همین یک نوع شروع باشد...
وقتی در اوج فکر هایمان سیر میکنیم و در گیریم ! بادی کاغذ زرد و قدیمی را به سمتمان میدواند و  فالمان خود به خود در می آید ، شعری که از حافظ نیست ، غزل نیست و  روی صفحه ای از دفتر های  دختر های دبیرستانی نوشته شده است ....
رباعی زیبایی از ابوسعید ابوالخیر که میگوید تمام شلیک های اول به هدف نمیخورند ،گلوله های آتشین به محض جرقه خوردن باروت میمیرند و جنازه شان یا روی زمین می افتد و یا روی جسمی ، جای پیروزی اش را خوش میکند ، اما تفنگدار است که بابد پای تمام خطاهایش بماند و یا جایزه را بگیرد....

بازآ بازآ  هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار گر توبه شکستی بازآ

ابو سعید ابوالخیر

(با اینکه هزار بار تا به حال توبه شکستم دوباره پررو پررو باز آمدم!)

(در ضمن این اولی پستی بود که به ناچار با گوشی نوشتم وومنتشرش کردم،حالا بعدا بیشتر درموردش حرف میزنم!)




ستاره اردانی زاده
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ستاره اردانی زاده
۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


اینجا دلنوشته ای نمی ماند  که بتوان ان را نوشت ....

اینجا  تو  غرق میشوی در خنکای  نسیم عصر  و دلنوشته  هایت را در گوش تاریکی شب زمزمه میکنی ...

اینجا دلنوشته هایت را سر پرخاطره ترین بام ها میبری  و به بوی نم خشت های کاهگلی  میسپاری و بعد رو به روی  منظره های  سبز  چشم هایت را به خواب عمیقی  روانه میسازی....

ستاره اردانی زاده
۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
روی لبه دیواری  که از همه دنیا جامانده ام  ، دوباره نشسته ام  ،
ونگاهم را به منظره ای دور میپیچم...
به راستی که جا مانده ام و یا که رد شدم ؟
نمیدانم !
من فقط به جایی دور خیره مانده ام ،
به جایی دورتر از الان ،
 و شاید به دوری  روز مرگ ستاره ای که هزاران سال پیش  در فاصله هزار کهکشانی ما مرده است ....
ستاره اردانی زاده
۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

(عکس از منِ ناشی با دوربین دختر عموی گلم با حضور  فرش  مامانم !)

امروز  رفتم  سراغ آجی فاطمه .. خُب کم پیش میاد که من به قصدی  جدی برم و سراغ اجیم  رو برای  صحبت کردن و بحث کردن  بگیرم  اما اینبار دیگه لازم بود به خاطر یک کتاب از باربارادی !وقتی به سمت در اتاق میرفتم با باربارادی حرف میزدم و میگفتم  " فقط به خاطر تو انجلیس ! "

 دفتر زیر بغل  ،در و باز کردم و  در حالی که فاطمه داشت  کتاب "راز هایی درباره  زندگی " رو میخوند ازش پرسیدم  : چرا تموم نمیشه ؟

گفت : باید دقیق بخونی ...

چی رو  اینقدر باید دقیق بخونی به طوری که مجبور باشی یه تابستون درگیر یک کتاب بمونی ؟

 کشیده و  راوی گونه  جواب  داد  : راز هایی درمورد  زندگی !

نشستم جلوی روش و دفترم  رو گذاشتم جلوم و گفتم : خسته نباشی !  ولی  بی شوخی  چی میگه ؟ میخوام  اگه  چیز خوبیه بخونمش... 

کتابش رو بست و نفس عمیق کشید تا شروع کنه که با انگشت بهش اشاره کردم  یه لحظه  صبر کنه تا من دفترم رو باز کنم و یادداشت برداری کنم ، اولش ازش پرسیدم دوتا جمله قصاری  که از متن کتاب یادشه  رو بگه   تا بنویسم 

اینا همون جملات قصار بودن  :

مشکلات موهبت الهی هستند به آنها به چشم مانع نگاه نکنید!

به مشکلات  احترام بگذارید  ( منظورم این نیست که به انها بها بدهید و یا با انها کنار بیاید ( این پرانتز رو خود نویسنده نوشته بوده !)) 

در برابر تغیرات مقاومت نکنید !

وقتی مشکلی برای  شما پیش می آید  یعنی وقت آن است  که چیز جدیدی  یاد بگیرید و رشد کنید !

بعد  خودش  شروع کرد و حول  محور این دوتا جمله  حرف هایی درمورد مشکلات و تغیر زد  در حقیقت  چهار فصل از این کتاب رو خونده بودکه دوتای اول رو زیاد یادش نمیومد اما دو فصل اخری که درمورد " تغیر و ترس از  تغیر " و " مشکلات "  بود رو به خوبی درموردش بهم  توضیح داد اول اینکه  ترس از تغیر  مانع حرکت  ما در مسیر لذت بخش  زندگی میشه و اگه ما در یک مرحله از  زندگیمون  به خاطر  ترس از دست  زدن به  بعضی از کار ها و کلا  تغیر در امور  سطحی و عمیق  از حرکت  غافل بشیم  بعد از یک مدت که ما از تغیر دوری کردیم  این  طبیعته که برای جلو روندن  جریانِ همیشه در حال تغیر خودش  میاد و ما رو هم به چرخش با این آسیاب  مجبور میکنه در  این زمینه مثال های جالبی زد که   یکم طولانی  و مفهومی بودن  و به همین دلیل  یکم سختمه تا بیشتر درموردشون توضیح بدم  پس میرم  سراغ   فصل بعدی  یعنی مشکلات  و اینکه ما اگه دیدگاهمون نسبت به مشکلات خیلی منفی و نق نق گونه باشه  هرگز نمیتونیم  جنبه خوب مشکلات که همون تجربه کردن هستش رو  دریابیم  و از طرفی  مشکلات رو سد راهمون میدونیم در حالی که مطمئنا  شما به تجربه کردن یک چیز و آموختن درمورد اون در زندگیتون نیاز داشتید که حالا  این مشکل اومده تا مثل یک متخصص به  شما کمک کنه و راه حل عملی رو با کمک خودتون  بهتون نشون بده ...

اینجوری دیگه ... یک بحث خوب که من رو به خوندن اون کتاب  ترغیب کرد .. همیشه با بقیه درمورد کتاب بحث کنید  .. میتونه  نسبت به غیبت  درمورد پسر خاله  زن عمو سبزی فروش خیلی بحث  مفید تری باشه!

موفق باشید....




ستاره اردانی زاده
۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر