خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

چی کار ؟




به اسم خدا ..
                        به قلم ما ...
                                                سلام.....

 

امروز دوست داشتم یه طور جدید شروع کنم ، فکر نمیکنم مشکلی  داشته باشید ؟! پس ادامه میدم ...
امروز داشتم با یک عالمه ذوق و شوق برای یه طرفی  برنامه های کوتاه و بلند و میان مدت داخل ذهنم رو با انواع و اقسام ایده هام ( دیگه لازم به تشریح نیست که من چقدر وراج و ایده پرداز و طرفدار پر و پا قرص  تخیلم !!!!) ریختم در میدان سفره دل  تا در نهایت  در مبحث  برنامه ریزی های میان مدت ازش سوال کنم : "به نظر تو کدوم یکی از اینا کلاس ها و مهارت ها برای من لازم تره و زود تر باید یادش بگیرم ؟  مهارت های آی سی دی اِل درجه دو و یا مهارت  طراحی صفحات وب  و یا برنامه نویسی ؟ ( که البته  این مورد آخر خیلی حرف گنده تر از دهنم بود ! اخه برنامه نویسی یکم  تخصصی تر از اون دو مورد دیگست اما مطمئنم  استفاده از اون و یادگیریش لذت بخش خواهد بود ...) "

اما در نهایت میدونید  طرفی که  فکر میکردم  میتونم باهاش مشورت کنم ، چی به من  جواب داد ؟
 خیلی ریلکس و با قیافه ای که  بی توجهی به طرف مقابل ، انگیزه ها وحرفاش   ازش زار میزد گفت  تو همین کلاسای  آی سی دی اِل درجه یکت رو تموم کن  بعدش حالا یه کاری میکنی .... خوب میدونید از طرفم  توقا داشتم  بهم جواب بده ... واقعا مشورت میخواستم اما اون من رو در سطح خودش و خیلی سطحی  فرض کرد .. فرض کرد من از اون هایی ام  که توی یه تصادف روزانه  قدرت تخیل و ذهن نویسی و تجسمشون رو از دست دادن ..... فکر کرد  من خیلی بی برنامه تر از این حرفام که بخواد برای  برنامه های یکی دو ماه آینده من بهم مشورت بده ...

 حالا یه کاری میکنی  یعنی چی ؟  من میخوام از خود طرف بپرسم ... اخه  خودت تو چه کاری  میکنی وقتی تو اصلا نمیدونی برای  روز بعدت چه هدفی داری ؟ چه برسه به هفته و ماه بعد!؟ چه برسه  به زندگی آیندت؟! بیدار شو .. زندگی همش خوابیدن و منتظر موندن برای افتادن چیز های جدید از آسمان نیست ... این تویی که کم کاری نه آسمان !!! (ما رو باش با کی رفتیم سیزده به در .. خودم باید بهش مشاوره بدم ) خُب امروز با  انتخاب این آدم به عنوان مشورت دهنده ، فهمیدم  آدم ها گاهی اشتباه انتخاب میشوند و تو نباید به پای رضایت انتخابت به اشتباه بودنش بنشینی .. گاهی تو باید ساده رد شوی و بگوی خُب ...
و دوباره و بعد از گذشتن از بعضی ها موتور مغزت را استارت بزنی ...و خودت تصمیم بگیری که کدام کلاس برای تو مفید تر است  و با استعداد ها و ظرفیت تو  میسازد...
 اول  ، اخر و وسط تمام  برنامه های میان مدت ، بلندمدت و کوتاه مدتِ تو ،تویی بس!
فکار خودت رو داشته باش و راه خودت رو برو...

 

 


من و برایان (: 1 :)



خوب امروز داشتم کتاب " قدرت برنامه ریزی " برایان تریسی رو  میخوندم البته زیاد جلو نرفتم چون خیلی مشغول نکته برداری شدم و کند پیش رفت ، اما همین زمان هم کافی بود تا بتونم  از میون حرف های خوبش  یه پست خوب واسه وبلاگم ردیف کنم  و دوست دارم تا  نکته برداری هام  از این کتاب و منتشر کردنش  رو تا آخر این کتاب ادامه بدم چون به نظر کار با حالیه و علاوه بر این باعث میشه تا این مطالب توی ذهن خودم لذت بخش تر موندگار بشن ....

خوب بزارید برم سر لپ مطلب  و به زبون خودم  هرچی فهمیدم  رو براتون  بگم ...

کیبورد ...

 سلام 
خوبید ؟
خوبم 
خُب از چی بگم براتون ؟ در حقیقت  باید بگم از کجا شروع کنم ؟
بزارید از کاغذزردی شروع کنم که همین الان از  روی دیوار جلویِ میز کامپیوترم کندمش... روش نوشته بودم " بعد از امتحانات ترم  یه کیبورد به خودم هدیه  میدم ..." 

کافی ...

اگه خواب کافی برای  سلامتی آدم لازمه، نوشتن کافی  برای زنده موندن حیاتیه !!

 پس باید به اندازه کافی نوشت تا موندگار شد ! اما  اندازه کافیِ من و شما چقدره ؟!  راستش من یکی که نمی دونم ، اما از  بخششِ خدا یاد گرفتم که هرچی ظرفت رو بزرگ تر بسازی  بارون بیشتری جمع میکنی  .. پس ظرف ذهنت رو بزرگ بسازو به اندازه یه آسمون آرزو ، قطره های سخاوتمند سخن  رو جمع کن ...


خوابش میاد...

 

خوابش میاد ...خواهرم  رو میگم .. قشنگ معلومه ... کسی که الان روی  تختم دراز کشیده  یه کتاب جلوی روش بازه و داره فکر میکنه ، به چی ؟!نمی دونم !  اما دوست دارم  بدونم  ، این همیشه خواب آلو به چی فکر میکنه  ، اصلا چرا نمیگیره بخوابه ؟
چقدر باحال میشد  اگه میتونستم بفهمم بقیه به چی فکر میکنن .. خُب نمیشه  به مغز بقیه  خطور کرد اما میشه خودمون رو جای بقیه قرار بدیم...  مثلا خومون رو بزاریم جای  استادمون  و فکر کنیم  یک دانش اموز  مثل خودمون چقدر میتونه حرص درآر و سمج باشه تا بتونه  خرده ای نمره  رو از توی  چنگال ما بیرون بکشه ... 
یا مثلا یه دوست  چطور میتونه با غرور ما کنار بیاد...
یا یه مادر مهربون چطور میتونه  بی هیچ خواسته ای  ، نیاز های  یه بچه نق نقو رو براورده کنه ؟
یا خودمون رو  جای مخاطب متن هامون قرار بدیم و فکر کنیم  چطور باید بنویسم که خسته نشه  ...
یا مثلا وقتی داربم یه متنی رو میخونیم به این فکر کنیم  که نویسنده  چه حس و حالی داشته ... 
و مخصوصا وقتی که خواهرتون توی فکره و شما میخواید ببینید به چی فکر میکنه ، خودتون رو جای اون بگذارید و روزی که پشت سر گذاشته رو از اول  جلو بیاید  با شناختی که از اون دارید احتمالا بتونید  تشخیص بدید که به چی فکر میکنه ... 
زندگی مستلزم اینکه که ما خودمون رو جای بقیه بگذاریم  .. استرس ها  ،اوقات خوش و اوقات تلخشون رو  با خودمون مرور کنیم ،شاید  دلیل خیلی از نفهمیدن ها و کنار نیومدن ها شون  رو توی همین تخیل ها  پیدا کنیم  و بتونیم  با خیلی هاشون کنار بیایم ... ادما  و جریان زندگیشون  ، دیدگاهشون ، تخیلاتشون  با هم فرق دارن ...  و این تفاوت هاست که دنیا رو میسازه...
البته یه راه طاقت  فرسای دیگه  هم هست ....
 درسته نمیشه مغز ادما رو خوند اما میشه اونقدری مغزشون رو خورد که خودشون همه چیز رو بریزن رو و سفره دلشون رو به زور واز  کنن ( البته این روش مهارت زیادی می طلبد و  از طرفی  برای باز کردن ادم های بی اعصاب و  خشن اصلا مناسب نیست  و بسیاری از جوامع غربی و شرقی  از این  روش بیزارند و ان را نهی مینمایند  و عده خاصی معروف به مگس های سمج  مسئولیت خطیر مغزخوری  را بر عهده دارند ) پیشنهاد میشه جز در موارد خاص  از این روش استفاده ننمایید

موفق و پایدار باشید


خوشبختی...

خوشبختی یعنی....
دختر یه بابا باشی...
یک اِلا سه خواهر داشته باشی..
 و یا  اینکه یه  دختر  داشته باشی ...


حسِ باحال


حالم حالِ باحالیه  نمی دونم چرا ، اما میدونم این چرا نه جوابی  دارد ونه دلیلی طلبد !
امروز  وقتی سوار اتوبوس شدم  نگام افتاد به  قطره های عرقی که از اخم های راننده می ریخت ... دم غروب بود و خستگی  از بی غُلغُلِگی  اتوبوسی که لب تا لب پر از کسانی  بود که پراید نداشتند  ، زار میزد  ...
حتی قبل از سوار شدن  و در  ایستگاه هم میشد به طور قطعی حدس زد ! که جَو  آخرین اتوبوس خیابان 17 شهریور چطور خواهد بود  .... با خودم گفتم نکنه جو من و بگیره ؟   نه بابا ....من پر شور تر از این حرفام  ...نمیگیره ..! میگیره ؟!؟!؟!
 خلاصه که  وارد اتوبوس شدم نمی دونم  چرا  ولی اولین فکری که به کَله  ام خطور زد ! سلام و تشکر کردن از اتوبوسچی بود .. اما یک لحظه مکث کردم و بعد در عین  اینکه  بزرگترین خواستم در آن ،آنِ واحد انجام همین کار بود، رفتم و ته اتوبوس دنبال جای خالی  نبوده ای گشتم و آخر سر کوله به کول ، کنار پنجره باز اتوبوس ایستادم و میله بغلش رو مثل بچه ها گرفتم و  در عین حرکت های اتوبوس  با ان بازی بازی کردم ... درحقیقت در این فکر بودم که ای کاش کسی بعد از من به ان مرد سیبیلوی میان سال و خمیده و غرق در عرقِ تیر ماه  سلامی یا تشکری میکرد ... اما سکوت اتوبوس  در ایست های  بعدی فقط با صدای جیغ دستگاه و بالا و پایین رفتن  قدمهای مسافر ها  شکسته شد ....
خلاصه که رسدیم  لب اونورِ خیابون و من پیاده شدم ...برای اینکه  از لب اون ورِ خیابون به خونه ما برسی باید از  پِله های چهار دست و پا ، و کمرِ صافِ پل هوایی غِژغِژو رد بشی  ، از یه کوچه بی قوااره و حوصله سر بر ( معروف به کوچه آموزش و پرورش !) بگذری و بعد برسی به کوچه خمیده و پیچ تو پیچِ جلویِ درِ بی اعصاب  آموزش و پرورش !! و بعد از کمی پیمایش میرسی به خانه ما ....
 اولِ کوچهِ بی قواره  ، مطب یک دندان پزشک است .... امروز دم عصر وقتی داشت از مطبش بیرون می اومد یک نظر از درِ همیشه چهار طاق بازش ،دیدمش  ....دست به کمر بود و با چهره ای  که نمی دانم چه احساسی در ان موج میزد به صورت مایل ، سرش را به طرف سقف کرده بود و با تلفن حرف میزد ... دوباره خواستم برگردم  و بگم خسته نباشید  اما اینبار هم همچنان به راه رفتن ادامه دادم ...  اصلا  در مغزم بلش وایی به پا شد که  چرا من کاری رو  که میخواستم انجام نمی دادم ؟
هنوز بلش وا به پا نشده بود که نفهمیدم که چطور و با چه سرعتی رسیدم دَرِ مغازه تعمیراتی ... فکر کنم میخواستم از  ستاره ای که دمِ مطب حتی سرعتش رو کم نکرده بود تا فکر کنه سلام کنم یا نکنم !  فرار کنم ،اما اینبار چهره زن  اقای تعمیر کار  که اومده  بود دنبال شوهرش که باهم برن بالا  و شام بخورن زد توی  چِرایِ مغزم و گفت چرا لبخندی که میخوای بزنی رو نمیزنی ؟  اما من دوباره قبل از اینکه کنار صحنه ، سکون پیدا کنم ، رد شدم و گفتم  لعنت ! با خودم گفتم  دفعه بعد اگه  همچین  احساسی داشتم  همون اول وامیستم و میگم " سلام ...خسته نباشید ..." 
و درست بعد از گذر همین فکر  یک ماشین  پلیس از داخل کوچهِ پیج در پیج دراومد  و من لبخند زنان ، به گشت شبی که هنوز شب نشده  زده بودن بیرون  ادای احترام کردم .
و بالاخره شُد ..


ART....

حکمتی دارند...

 راه پله


در تنهایی که جا می مانی ، برعکس همیشه یِ زندگی ات ، هرچه دستت را برای ایستادن تاکسی بلند میکنی  تاکسی از جلوی تو رد نمی شود ...هرچه به دوستِ نداشته و خیالی ات زنگ میزنی  کسی جواب نمی دهد ...از هر غریبه ای که ادرس بپرسی نشانی اشتباه میدهد و وقتی تو دوباره به سر همان میدانی میرسی که  درآن ازهرچه که ساختی و داشتی جا ماندی و خودت، خودت را تَلَکه کردی ، به خیالِ خوش خیال و باطلت که نسبت به تمام غریبه ها حسِ مزخرفِ خوبی داشت ، ریشخند میزنی و میگویی... زِهکی ، دوباره جا ماندم...

دوباره جا ماندن ها  کِی تمام می شود ؟!؟...شاید وقتی مثل خیلی از مردم دیگر پرایدِ خودم را خریدم و با ریسک بسیار بالایی  یک سفر را شروع کردم ... سفری که سفر نخواهد بود ! چون اصلا مقصدی نخواهد داشت، چراکه هدف فقط ، جا نماندن از بقیه یا  لایی کشیدن از بین سنگر مشکلاتی خواهد بود که میان اتوبان های سر تا سرایران سد بسته اند ، و یا فقط مثل یک راننده ناشی نگران منحرف نشدن به چپ  خواهم بود و گه گاهی  کنار جاده ای  می ایستم و میخوابم و چایی میخورم و دوباره راه می اُفتم ....خیلی خیلی خیلی عادی و تکراری و روزمره گونه ....

 اما  در درجه جالب  و خلاقانه تر شاید دوره گردی، صوفی !! درویشی !! جهان گردی...چیزی شدیم...( فکر کنید چه زندگی باحالی دارن جهان گردا .... عشق میکنن والا... همه جا میرن و همه فرهنگی رو میبینن .. یا مثلا درویش ها چقدر آدمای ساده و دوست داشتنی هستن چون معتدلن...)  خدا را چه دیدی؟  تک تک ذره های زندگی حکمتی دارند .... 

شاید اگر امروز دارم تنها در اتاقی زیر نور لامپی که خوابش می آید  و جلوی پنکه ای که صدایش گرفته و کِر کِر می کند و در سکوتی که تیک تاک ساعت جزوی از وجودش شده است ، چرت و پرت یا نِق ونُقی می نویسم چهار روز دیگر درجهان دیگری سیر کنم .... و ان جهان را من میسازم ،پس باید زیاد بخواهم و البته شاکر باشم...

یعنی هنوز خیلی راه مونده ؟

یعنی هنوز خیلی راه مونده  ؟
بله!! صد البته !! این چه سوالی هستش که تو از خودت میپرسی ؟ ای خودِ بیشعور...
گاهی وقتا فکر میکنم نکنه نشه ،نکنه نرسم ؟ بعد با فکر خودم به مُخِ بی فکر خودم جواب میدم : غلط کرده نمیشه ! توی منطق من تلاش  قطعی ترین راه رسیدنه!! 
اما...
یعنی من دارم تلاش میکنم ؟ 
خودِ بی مخم اینجا جواب نمیده و میزنه روی گزینه هیچکدام...
سوال بعدی ...
یعنی من واقعا دارم  تلاش میکنم ؟!!
دوباره ساکت میشه و هیچی نمیگه ...
اهای با تواَم ... من دارم تلاش میکنم ؟
این بار به اِهِنو تُلُپ میوفته و دهن خشکش رو با چند بار باز و بسته کردن ، تر میکنه و با تردید میگه : شاید ...
شاید یعنی چی ؟ یعنی چقدر ؟
اینبار نگاه شاکی و عصبی و گرما زدش رو، رو میکنه و با صدای قوت دار بیشتری  گلایه میکنه : من چه میدونم ؟  اصلا خودت چی فکر میکنی ؟ 
خودم ؟  
  : بله خودت...
مگه تو خودم نیستی ؟!!
  : شاید نه همیشه ...
یعنی چی؟
  : یعنی همینی که شِنُفتی....
چی ؟ چی ؟ نمیشنوم صداتو ... بلند تر بگو !!
و  صدایِ خودِ بی مخم  گُم میشه...
لعنتی !همیشه درست ترین جای ممکنِ قضیه، ولم میکنه و میره .. 
و حالا رو راست باید جواب خودم رو بدم ....
من واقعا دارم چیکار میکنم ؟!
همه چیز پیش میاد ؟ یا من دارم پیش میرم ؟


خوبش رو بخون...

چرا مردم هزار بار فیلم جمونگ  رو میبینن ؟ یا چرا  دنبال سریال های بلند و بی قواره و عشقیِ ترکی و کره ای رو میگیرن ؟
خُب اولا که بله قطعا تلوزیون و سینمای ایران یک محدودیت هایی داره  که  کشور های دیگه ندارن و قطعا این خودش برای مخاطب ایرانیِ ندید پدید ، جذابه ! نمی خوام زیاد وارد این قضایا بشم اما میشه گفت با  گسترش فضای مجازی  در ایران  این قضیه هم نمیتونه اونقدری که  ما فکر می کنیم و نقادان درموردش نقد می نویسن   تاثیر گذار باشه ، پس  حالا باید بریم سراغ علت کششی که این فیلم ها  دارن ...
یکی از مهم ترین عوامل، داستان و فیلم نامست ...
خوب  می تونیم بگیم این داستان ها که بیشتر یک مثلث عشقی رو تشکیل میدن بین سه تا  پنج شیش تا شخصیت اصلی دارن که  در طول 400 قسمتشون  همیشه حضور دارن و  داستان قطعا درمورد اون ها و روابطشونه ،و معمولا متشکل شده از یک شخصیت شوخ و نمکی  و رویایی ،  یک شخصیت خواستنی و خشک و رویایی ، یک شخصیت  درست  و حسابی و رویایی و هر گونه کاراکتر دیگه ای که رویایی باشه  هستش ....  مثلا اون جنتل منایی که همه چیز تموم و پولدار و خوش اندام و جشم آبی و مو بورن !  یا از اون  خانوم خشگل های مهربونی که لباسای مهمونیشون رو توی خونه میپوشن!(  بسه دیگه شما چطور می تونید بدون پیژامه تو خونه زندگی کنید ؟ اصن من به خاطر پیژامه گل گلیِ گشادی که از خواهرم  به من  ارث رسیده میام تو خونه !!! والا !)
والبته به جز این شخصیت ها همیشه افردای در حال  رفت و امد در جریان فیلم هستن که زود فراموش میشن اما  به  فیلم و داستانِ ارامِ در حال جریان  ،که مستعد خز شدن  است هیجان وارد کرده و همه شخصیت های اصلی را به هم پیچ  می دهند و به مخاطب میگویند بیا خر شو و ببین این بمب زود گذر چه بر سر معشوقه شخصیت اصلی  داستان می آورد ... مثلا یک سامورایی خیلی قوی و شکست ناپذیر که دوست دیرین دشمن کنونی خود  است را  با طرف مواجه میکنند و قطعا او بعد از مثلا  هفت روز تعقیب و گریز باید بمیرد  که داستان همچنان تا قسمت 200 ادامه پیدا کند ..
اما  قبول کنید که اگر خود ما هم کار مهم تری نداشته باشیم و مثلا یک دوست بیکار مثل خودمان بگوید این فیلم رو ببین خیلی باحاله میریم و پای اون فیلم میشینیم و حتی ممکنه تا اخرین قسمت هم وقت خودمون رو پای این فیلم به هدر کنیم و جذب اون میشیم  اما چرا ؟ چرا وقتی بیکاریم  دست رد به سینه این فیلم ها نمی زنیم ؟
چون تصویری از رویا های دور و درازی هستن که هر ادم عادی میتونه توی اوقات فراغتش اون ها رو تخیل کنه .. بله تصویری ازآمال و آرزو هامون که اگه وقت کنیم دوست داریم تا بهشون فکر کنیم و آخرش هم برسیم به این نتیجه که بله همش خیاله و ولش کنیم...
 اما یک نکته اینجا قابل توجه هستش... آیا اگر میخوایم کسی جذب نوشته هامون بشه ( مثل این فیلم ها ) باید از  آرزو های دست نیافتنیشون براشون بنویسیم؟ یعنی میشه با گول زدنشون با یکسری کلمات برق و بورق دار!(چی گفتم !!)  تعداد مخاطبای زیادی رو  به خودمون جذب کنیم و معروف شیم ؟خوب بله ، چرا که نه؟! اما این اتفاق وقتی میوفته که نویسنده دیگه نویسنده نباشه !  بله کسی که بخواد به خاطر فروش بیشتر و بیشتر کتابش  بیشتر و بیشتر شخصیت ها و جهان داستانش رو  شیک و مجلسی در بیاره  و برسونه به اون نقطه ای که همه شاید روزی یا شبی آرزوش رو کرده باشیم خیلی نامرده ... اگه راست میگی از این بنویس که چطور به آرزو هامون، نمیگم برسیم ،ولی چطور بهشون نزدیک تر بشیم ؟
بله داستان های رویایی  به درد پر کردن اوقات فراغت میخورن و همچنین  دل نشین و کشش دار هستند و همه ما گاهی اوقات که میخوایم خستگی مغزمون رو در کنیم شاید یکی از این کتاب ها رو بخونیم و لذت ببریم اما من از این زورم میگیره که آخه آدم عاقل، ای نوجوان !!  بهترین دوره عمر خودت رو با خوندن کتابای 10000 صفحه ای که آخرش دختره به پسره نمیرسه  هدر نکن! چیزای  بهتری رو میتونی توی آثار بزرگ جهان پیدا کنی که هرگز توی  چرنیات ذهن یک نویسنده خام ( واحتمالا جوان و نام طلب) نمیتونی  بهش برسی.... خیال پردازی کن اما گُم نشو!
تو که ارزشمند ترین سرمایه زندگیت رو صرف میکنی وکتاب میخونی پس خوبش رو بخون ...


نت نبود ...

هوا خوب بود اما نِت نبود !

نه از ان "  نِت نبود " هایی که  معتاد های اینستایی  را نگران پست نشدن استوری هایشان می کند !  از آن " نِت نبود " هایی که آدم را دنبال نوشتن بیشتر و بشتر می کشاند که وقتی به نت رسید بیشتر و بیشتر چرت و پرت منتشر کند ...

ایده های  خوبی پیدا کردم .. البته اگه بشه بهش گفت ایده یا فکر  .. فعلا که تا مغزم ته نَکِشه انگار که نمیتونم چیز نابی بنویسم... ولی خُب ، تلاشم رو میکنم ...

باید روی نوشته هام بیشتر کار کنم و بعد منتشرشون کنم ... و همچنین میخوام امروز  "چه کَسی؟ " رو شروع کنم.. به امید خدا ...

برمیگردم....


درباره من ..

خوب یه عالمه وقت بود داشتم فکر می کردم باید توی درباره من چی بنویسم ... آیا اصلا به خواننده ربط داره من کی هستم ؟! خوب شاید تا قسمتی بله .. حالا  اصلا این محدوده قسمت رو باید تا کجا کشید ؟ اصلا باید کشید یا نکشید ؟!  الکی الکی یا راستکی راستکی ؟ خمیده یا مستقیم ؟
من فقط میدونم وقتشه کم کم یه فکری واسه این قسمت ور دارم انگار که خیلی مهمه ،اخه اولین بازدید کننده  ها راست میرن سراغ درباره من ... اصلا شاید اسم این قسمت و تغیر دادم  گذاشتم درمورد شما ؟ والا !!! 
چه معنی میده هی اسم این قسمت رو میزارن درباره من  .. تکراری ها !!! شما چند نفر  رو میتونی پیدا کنی اسم این قسمت  وبلاگش رو گذاشته باشه درمورد من ؟ اخه بابا اینقدر آدم لفظ قلم ؟!!  اصلا چرا اسم این قسمت و نمیزارن قسمت ؟ یکم تغیر، یکم تحول !  تازه میخوام توی این قسمت کم کم درمورد خودم بگم (نه اینکه ادم خیلی شاخصِ کله گنده ای هستم تمام صفاتم در یک منوال  نوشتن نمی گنجد !)  ولی کلا میخوام قُمپز در نکنم پس باید همش رو یکبار ننویسم !! من همیشه وقتی میشینم که یه چیزی بنویسم اخرش میرسم به مبالغه و تشبیه  و بزرگ نمایی و از این حرفا .. اون وقته که خیلی از چیزایی که نوشتم خوشم نمیاد ...
پس حالا ،  آهسته و پیوسته ....حالا مهرت به دل نشسته ، عزیزم ... !!( دارم به این اهنگ گوش میدم! ) 
تا دوباره عقل بیاد توی کَله من  .. فعلا 

سفر به منبع الهام...

ما میخوایم بریم اردان ...
اردان کجاست ؟
 خُب  ، اردان  روستای آبا و اجدادی ماست .. در اردان یک قلعه وجود دارد .. آن قلعه قدیمی و زوار در رفته است اما  از بالای آن می شود همه دِه کم جمعیت ما را دید و لذت برد.. کلا بخوام بگم جای باحالیه با یک عالمه حس خوب که از بیابان های اطراف که زمانی باغ و دشت بودند ساطع می شود  این مکان نسبتا بلند و فرسوده  منبع الهام بهترین افکاری است که من آن ها را افکار صاف می دانم  ... مرموز نیستند ساده اند به سادگی  شاتوتی که الان روی درختان  توت وسط باغ  انتظار من را می کشد و چقدر هوس انگیز و حوا گونه.. 
بزارید کمی از حال و اوضاع الان اردان براتون بگم...
  در حقیقت  قنات اردان هم مثل خیلی از جاهای دیگه تحت تاثیر  کمبود بارش باران کم آب شده و نفس همه پیر مرد ها و پیر زن های کشاورز را درآورده  یعنی روزی نیست که کسی به خاطر ، خاطرات گذشته حسرت نخورد و از روز های خوش و خرم و اباد قدیم حرف نزند...
دل ادم برایشان کباب می شود .. فکر کن جلوی چشم خودشان روستایشان دارد از هم میپاشد و ان ها هم نمی توانند کاری بکنند به جز تماشای  خاکسپاری هم قطارانشان که در کودکی با هم بازی می کردند ...
با این حال اردان هنوز هم جایی است که آدم می تواند در ان نقش خودش را بازی کند ... انگار بر می گردد به رگ و ریشه اصلی خودش ...
با اجازه برویم کمی الهام بگیریم ...

(نمی دونم چرا لحن این پست اینقدر مسخره شد !! ولی دست بهش نمی زنم که بشه عبرتی برای آینده که دیگه از این گندا نزنم !)

خودشانند ...

 بعضی آدم ها همینند ، خودشانند ،چه از دور و چه از نزدیک  خواستنی و   انتقال دهنده حس های خوب... 
و حتی کسانی که در دنیای متفاوت خودشان در پشت صفحه های نورانی  ارتباط جا خوش کرده اند نیز از همین قاعده پیروی میکنند ،آن هاهم پر از حسِ انتقال اند  ! 
حس انتقال ! یعنی چه ؟ یعنی تحسین آنها  ، فرو رفتن اخم هایشان در هم و همه احساسشان  میتواند دور کره زمین بچرخد و بچرخد و بچرخد و با شتاب به مغز ما خطور کند ...
آری این قانون طبیعت است .. انرژی های خوب و بد از قانون گریز از مرکز پیروی می کنند ..  از تو ساطع می شوند  و به تو بر می گردند...


ساعت...

ساعتی خوش با تو میسازم...
ساعتی از جنس گذر آسمان...
که در آن گذر ساعت ها
مه و خورشید و فلک میسازند..
بارن بهاری وقتِ خندیدن هاست...
تب تابستانی هنگامه یِ روییدن گندم هایی است
که همه از چشم تو آب می خورند...

صدای رعد وبرق پاییز ،تیک تاک پر هوارِ بی داد دل است...

 و تو هوای ابری زمستان را به دل نگیر، که پشت آن پرده های زخیمِ زود گذر ، کمان های رنگینی در راهند...

غیر منتظره ها!!

گفتم فردا جبران می کنم اما غیر منتظره ها سر رسیدند!!!  خرید و بازار که اصلا هیچی  !! یک کار و اوضاع مسخره ای بود که نفرت همیشگی ام از خرید دو چندان شد !! با این حال یکسری ایده  برای نوشتن به ذهنم اومد اما وقتی برگشتیم و پای وبلاگ نشستم تا  بنویسم  زنگ زدن و گفتن بلند شو بیا کلاسه ! گفتم چه کلاسی؟! چه کشکی ؟!چه دوغی؟ خلاصه رفتم کلاس زبان و کلی با دوستم حرف زدم و اخرشم بعد یک ساعت منتظر موندن فقط کتابامون رو دادن و گفتن کلاس تشکیل نمیشود برخیزید برید خانه هاتان !! گفتم آخر چرا ؟پاسخ همی دادند که برخیزید برید !!معلمتان نمیتاند تا آید !! خلاصه ما هم  برخیزیدیم و آمدیم .. 
ولی کلا حال داد دلم برای زهرا تنگ شده بود و هنوز هم ذهنم مشغولشه .. باید براش راه حل پیدا کنم، در حقیقت نوعی کمکه  یا شاید نوعی همدردی! اصلا نمیدونم !! وضعیت پیچیدست ! باید خیلی تخیل کنم تا بتونم خودم و بزارم جای اون !! بهش قول دادم درمورد اون و مشکلش برای خودم  هزار کلمه بنویسم و براش راه حل پیدا کنم...که شاید هم نشه !!
خلاصه که جونم براتون بگه  اومدیم خونه و لای کتابی رو واز کرد تا بخونم که دیگه نفهمیدم چی شد که  امروز صبح یکهو بلند شدم .. هوا گرم ، اعصاب خورد و البته گیج و ویج با چشم هایی قرمز دنبال ساعت میگشتم که ببینم چنده  ؟! که از درخشش کور کننده خورشیداز لای پنجره اتاق  که انگار با پوزخندی می گفت: هار هار هار امروز صبح  خواب  موندی و نرفتی  ورزش!!! فهمیدم که باید سریع حاضر بشم و بپرم  برم و به اولین جلسه کلاس کامپیوترم برسم  ، پس  دست از جست و جوی ساعت و عقربه هاش ور داشتم و از توی اتاق از مامانم با صدای نسبتا بلندی پرسیدم :به نظرت بابا منو میبره کلاس یا باید با اتوبوس برم ؟ که البته این کارو کردم که بابا رو بیدار کنم که برسونتم که البته بابا بیدار بود و گفت بیدارم خوشگل بابا بپر حاضر شو بریم !! دیگه کلاس کامپوترم رفتم و اومدم و یه عالمه چیز یاد گرفتم و دیگه پشت دست خودم و  داغ کردم و سریع و السیر نشستم تا بنویسم ....حالا اشکال نداره چرت و پرت  ،مهم نوشتنه!!و حتی نشر چرت و پرت ها هم اشکالی نداره چون مهم نوشتنه !!حتی غلط و غلوط نوشتن دیکته ای کلمات هم اشکالی نداره !! چون فعلا برای منی که روی لبه پله اول نویسندگی ایستادم  ،باز هم مهم نوشتن و نوشتن و نوشتنه!!!!


چی بنویسم ؟

شبه ..
خسته  و کوفته و دست از پا  دراز تر  اومدم  و نشستم پشت  لبتابم و میخوام  بنویسم !
اصلا لعنت به این مغز ، که خلاقیتش زود تر از هر قسمت دیگه ایش میخوابه !
خوب از چی بگم براتون ؟
از اینکه فردا کارنامم رو میدن و من حس کرخ بودن خاصی دارم ؟! یا از اینکه امروز  درس نخوندم چون  دنبال کتاب جدیدی برای مطالعه بودم ..  در حقیقت یه رمان شیرین  و خوردنی .. میدونید میخواستم بوف کور رو بخونم ، سی صفحشم خوندم اما فکر کردم شاید باید پله های دیگه ای رو طی کنم تا برسم به اون جایی که بتونم  باهاش ارتباط بر قرار کنم.. منظورش و میفهمما ولی هنوز اونقدری شعور ادبیم بالا نرفته که بتونم با ذوق بخونمش!
حالا یه کتابی انتخاب میکنم و میخونم .. الانه که آرزو می کنم کاش یه کتابفروشی داشتم !!اما کاشکی رو کاشتم ،سبز نشد!!!!!
قول میدم فردا با یه پست بهتر جبران کنم ..
فعلا...

سال ها..

سال ها لحظه هامان را صرف  رسیدن به موفقیت ها می کنیم ... صرف اینکه خاص شویم ، موفق شویم ، برای خودمان کسی بشویم ! چرا؟ چون می خواهیم با خندیدن ها و خوشحالی ها لحظه  های موفقیتمان را جشن بگیریم .. لحظه هایی که ان ها را بهترین و لذت بخش ترین لحظه های زندگیمان می دانیم ..ولی چیزی اینجا برایم جالب شد...
لحظه ، لحظه ، لحظه....می گذرد تا برسیم به یک لحظه ی دیگر ...و آیا خرج لحظه ها برای لحظه ها  درست است ؟
هزار لحظه خمیده برای یک لحظه ی صاف ؟!! 
من از فروغ روح خویش چنین می پرسم ...
چه میکنی با خود و روزگار خویش ؟
پشیمان از کرده ها یا نکرده هایی ؟!!
یا  که از رفتن روزگار گریخته ای ؟!
با چه سازی میزنی رقص خویش را ؟
با چه کوکی ، خواب میکنی؟
لحظه ها می میرند ؟
یا که  در جایی  دور تر از الان ،
پی در پی خواهند شکافت ؟
زندگی چیست به جز نم نم  ساعت  روی دیوار اتاق؟!
زندگی چیست به جز خنده بعد از پرواز ؟!


گاهی..

گاهی هوار می شود آوازِ دوری، بر سرم....
گاهی نیاز می شود  راهی برای یک  سفر ....
گاهی تو با هر آشنا پیچیده می خندی و گاه،
با یک غریبه همچو من، 
ساده دلاویزی کنی....