خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۹۷/۰۲/۱۴
    :)(:
آخرین نظرات
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۱۰ - احمد حیدری
    :)

بازگشت..

من برگشتم ...
از سفر دور دراز امتحانات ...
راستی رمضون گذشتتون به خیر..
بهارم که داره تموم میشه و من به گرد پاشم نرسیدم .. فقط درس خوندم ... تا سرم و بالا آوردم  ،دیدم جا تره و بچه نیست !.. نه بارون بهاری رو دیدم،  نه یه سفر رفتم، نه یه هوایی عوض کردم ! اصلا لعنت به این شانس... 
خب می دونید  الان که دارم بهش فکر می کنم درس خوندن رو میشه یه مدل خریت محض دونست .. می دونید اخه شما یه عالمه وقت برای دورس چرت و پرت و تحریف شده ای مثل تاریخ میگذاری ، جون خودتو در راه تاریخ و حفظ کردن کلمه واستر یوشان سالار ! فدا می کنی اما اخرشم  معلم تاریخ با یک نگاه اتشین  و بدون توجه به ببخشیدی که ته برگت نوشتی! یک نمره غیر قابل قبول رو برای تو توی کارنامه جا سازی میکنه .. اصلا بیاید ولش کنیم ..  فکر کردن به اون همه وقت تلف کردن برای درس خوندن  قلبمو به درد میاره ...
ولی دیگه تموم شد ...
من میخوام تابستونم رو به بهترین نحو احسنت  مدیریت بنمایم ( یکی نیست بگه چه حرفا..) ، کاری که تابه حال تو زندگیم هیچوقت از پسش برنیومدم  همیشه یکی میاد میزنه زیر برنامه هات و میگه بلند شو خودتو جمع کن میخوایم بریم مهمونی! یا مثلا میگن  ولمون کن بابا تو هم با این برنامه برنامه کردنات ، که اغلبم  از طرف اعضای خانوادست ،و به همین صورت بوده که تا به حال  من نتونستم بیشتر از دو روز  روی یه برنامه  تمرکز کنم ولی حالا فهمیدم که چیکار کنم .. فهمیدم که برنامه باید انعطاف پذیر باشه و اگه تو  هر شب حداقل یک ربع از وقتت رو برای برنامه ریزی  بگذاری  شاید بتونی زندگیتو  از این رو به اون رو کنی ... حداقل توی این یکروزی ( دعا کنید دوام بیاره )که من برنامه ریختم  خودم فکر میکنم که توی طول روز یک کاری برای انجام دادن دارم  یعنی احساس میکنم که وقتم پرت نمیره و باید زمانم رو مدیریت کنم  و من ارزش وقت و وقتی حس کردم که علا رغم  علاقه بسیارم  صبح امروز نرفتم توی پارک تا ورزش کنم (چون ساعتم زنگ نزد و البته تاثیر 1-0 اسپانیا و ایران هم کم نبود توی این قضیه ... ) و وقتی بیدار شدم احساس کردم  که من میتونستم یه کار مفید انجام بدم که ندادم .. میتونستم چیزی به خودم اضافه کنم که نکردم( من حتی رابطه  دوستیم رو با خیلی از افراد کم و محدود کردم چون اونها رو ادم مفیدی نمیدونستم  ، یعنی اون ها رو کسی می دیدم که مهم ترین کار زندگیشون توجه به زندگی دیگران و یا جلب توجه دیگرانه! و حالا هدر دادن وقتم رو گناهی بزرگ میدونم  وقتی که به کمک اون میتونم خیلی چیزا به خودم  اضافه کنم )و واقعا به این جمله رسیدم که  میگفت توی قبر وقت برای خوابیدن زیاده الانه که ادم باید به تکاپو باشه و زندگی کنه .. زندگی به نظر من همین دویدن هاست  همین خستگی ها و کوفتگی ها  همین غوز کردن روی دفتر و نوشتن ها  زندگی همین سخت کوشی هاست ...

نه؟
و در کلام اخر بخوام بگم... *زندگی جریان است .. گاهی در دریا موج می زند  و گاهی در راه آبه باریکی جان به در می برد ...*

مخاطب قادر به پاسخگویی نمی باشد ...

در حال درس خواندن  برای  امتحانات ...

مخاطب در دست رس نمی باشد تا بیست و هشت خرداد...

مخاطب قادر به پاسخگویی نمی باشد ..   دِ خلاقیت ایز آف!!

وسط کتاب امادگی دفاعی...

گوش های سنگین از نفت را چه کسی پاسخگوست ؟
سرگیجه هوا خفه مان کرد .. 
پس این سرب سنگین را چه کسی پاسخگوست ؟
قلم شکسته و فرهنگ رخت سفر بسته ...
این سکوت سنگین را چه کسی پاسخگوست ؟
میز های مدیری دچار پیچش شده است ...
پس این خواب سنگین را چه کسی پاسخگوست ؟
آش دولت تلخ و شور و شیرین است ...
و این دیگ پر ملات دولت را چه کسی پاسخگوست ؟
صدای کودکی می پیچد انگار..
دسته فال و گل و بادکنک را چه کسی پاسخگوست ؟
( البته هنوز بقیش رو نگفتم اما میگم  و ادامش رو میزارم براتون .. اینو وسط کتاب آمادگی دفاعیم نوشته بودم  فردا میانترمش رو دارم یهو دیدمش .. گفتم براتون بفرستمش )

گر صبر کنی...

می دونید امروز داشتم به معجرزه صبر  فکر میکردم  توی یه وبلاگ نوشته های یک مهندس رو خوندم که زندگی سختی رو با خانومش داشته  و غیره خلاصه که نمیخوام  وارد  ماجرا بشم اما  در نهایت اون اقا الان خوشبته   و از درد رسیده به عرش گرچه آزار دیده و روحش  رو یه جاهایی خدشه دار کردن .. گرچه  از نو شروع کرده و خیلی دلتنگ خیلی از افراده اما صبر کرده و خودش رو ساخته ... واقعا صبر معجزه خداست  واسه تحمل سختی های این دنیا ...
به نظر من که گر صبر کنی ز غوره ناپلونی سازی...

:)(:

سرو چمان من چرا در کفن سفید مرگ...
 نه لب به خنده اورد نه اه و ناله میکند؟..

امروز تعطیله ...

امروز تولد  امام زمانه و تعطیله .. اوقات خوشی رو با یه فیلم ترکی مزخرف  سر میکنم .. نمی دونم چرا من همیشه از این فیلم و سریالای دراز و بی قواره و عشق و عاشقی که همش یکی عاشق اونه عاشق اونم هست  عاشق اون یکی هم هست بدم میاد ! اما این فیلمه  ( اسمش عشق اجاره ای ) یه دختره هست خنگه ... نمی دونم چرا ولی فکر میکنم این خنگیش منو به این سریال جذب کرده البته بگذریم از بازیگر مرد مقابلش که خیلی جنتل منه ! ادم فقط میخواد بدونه این شخصیتا رو از کجاشون در میارن به خدا فکر نکنم کسی توی دنیای واقعی مثل اینایی که تو فیلما می سازنشون وجود داشته  باشه به خدا !... به این میگن قوه  تخیل فوق بشری .. که البته منم از این قوه های تخیل فوق بشری دارم و دوستشم دارم اما این ترکی ها دیگه شورش و در اوردن  سریال میسازن مثل مواد مخدر ! والا!!! یه شخصیت جالب و جذاب داره  که ادم و دنبال خودش میکشونه  اما کلیت فیلماشون و موضوع و هدف و حتی شیوه ساختنشون مزززززززخرفهههههههههههه  داستان های ابکی  بدون هیچ هدفی  فقط بلند پرواز کردن مغز های بچه های نوجوون و خام  رو میخوان  بابا دنیا اینقدرم که اینا میگن عشقولانه نیست ادم باید  یکم واقع بین باشه .. میخوم به نویسنده های ترکی بگم خاک تو سرتون با این  فیلم نامه نوشتنتون!!!.. دیگه نهایت تاسفم  رو بروز دادم ولی در هر صورت این دختر خنگه خیلی خنگیش برام جالبه .. فکر میکنم یکمی مثل خودمه شوت بودنش .. از ادمای شوت خوشم میاد  نمی دونم چرا ؟ 

خاقانی به خاطر شعار مرسی...

خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن

کاسهٔ یاقوت بین از لاله در صحن چمن

یوسف گل تا عزیز مصر شد یعقوب وار

چشم روشن می‌شود نرگس به بوی پیرهن

نو عروس باغ را مشاطهٔ باغ صبا

هر نفس می‌افکند در سنبل مشکین شکن

طاس زرین می‌نهد نرگس چمن را بر طبق

خط ریحان می‌کشد سنبل بر اوراق سمن

سرو را بین بر سماع بلبلان صبح خیز

همچو سرمستان به بستان پای کوب و دست زن

زرد شد خیری و مؤبد باد صبح و ویس گل

باغ شد کوراب و رامین بلبل و گل نسترن

گوئیا نرگس به شاهد بازی آمد سوی باغ

زانکه دایم سیم دارد بر کف و زر در دهن

ایکه گفتی جز بدن سرو روان را هیچ نیست

آب را در سایهٔ او بین روانی بی بدن

غنچه گوئی شاهد گلروی سوسن بوی ماست

کز لطافت در دهان او نمی‌گنجد سخن

نوبت نوروز چون در باغ پیروزی زدند

نوبت نوروز سلطانی به پیروزی بزن

مرغ گویا گشت مطرب گفتهٔ خواجو بگوی

باد شبگیری برآمد باده در ساغر فکن


خاقانی

تغیر...

من تغیر را باور می کنم ، اما تو را نمی دانم ؟
من ساده، حرف ها را باور کردم ... اماخیلی زود فهمیدم  که بقیه ،حرف های ساده من را  باور نمی کنند...
اما تو را نمی دانم ؟!
تازگی ها کفش هایم را برای نوازش اسفالت جاده هم بیرون آورده ام  ...من سبزه عید نکاشتم.. ماهی قرمز اسیر نگرفتم.. تخم مرغ ارایش نکردم...و امسال خوش تر  از هر سال ، سفره  هفت سین را به  سمت آسمان فرار کردم ...
تازگی ها یاد گرفتم  چشم هایم را ببندم و زبانم را قورت دهم .. انگار که اینجا مدرسه ای استثنایی است ..
حیف است .. بگذار با کر و لال ها بخندم ....

هدیهنوشتم برای زهرا...

زهرا یکی دیگه از دوستای کلاس زبانمه .. یک سال از من کوچیکتره اما اصلا بهش نمی خوره .. میشه گفت اولین دوست صمیمی من زهرا هستش .. فکر کنم  مهر امسال که بیاد میشه چهار ساله که  همدیگه رو میشناسیم و این یک سال اخیر صمیمی تر شدیم ...  دوسش دارم..
اینم هدیهنوشتم برای زهرا که تولدش شش فروردین بود ...
میدانی .. گاهی کسی می آید، لبخندی می زند ، عشوه ای می ریزد و می رود ... انگار کرند  نمی شنوند  صدای وابستگی ات را.. انها  اهنگ خودشان را گوش می کردند و قدم های خودشان را می زدند ...اما تو راهت را با من امدی  و حریر چشمانت را طولانی تر از انچه که فکر می کردم  به چشمان خواب الودم  دوختی... گفتم شاید خوابی؟! یا توهمی از دوست ... و یا شاید یکی دیگر از آن سرگیجه های وابستگی باشی .. اما صدای تو  آرامش متفاوتی  فارغ از ترس رفتنت می نواخت ...

باید عوضش کنم ...

باید عوضش کنم ...
شعار وبلاگم رو میگم ...
 از شاهین کلانتری کپی کردم با اندکی تغیر از همون اول هم به دلم نشست ... اما چون سایت و هول هولی درست کردم اصلا توجه نکردم و الان پشیمونم و با عرض معذت  بسیاراز صاحب اثر عزیز ....

    دارم دنبال  یه شعار  خوب می گردم ...  ممنون از دوستم که گفت و یاد اوری کرد که عوضش کنم ... به زودی عوضش می کنم ... 

نبودم چون ....

این هفته نبودم چون حالم خوب نبود  از گردن به پایین  درد داشتم البته کلمم درد می کرد اما  مشکل اصلی ستون فقراتی بود که زیر بار سنگین  فکر های داخل کلم دوام نیاورد و یک هفته حال من مساعد رو به غیر مساعد تغیر داد ...خلاصه که رفتم و اومدم  اما توی این دوره نقاهت ( که نمیشه بهش گفت دوره  فقط یه روز مدرسه نرفتم ) فکرا  سرازیر می شدن  واقعا خواب اصلا چیزی است عجیب.. در حد کمال بخوام بگم معجونیست برای رفع یبوست قلم .!!
دوره دوره امتحانات است و من میخوام درس بخونم چون رشتم و اینده تحصیلیم  و همچنین ورود به یک دانشگاه خوب و البته خارج از یزد رو خیلی  دوست دارم ...کی دلش میاد توی ادبیات نمره کم بگیره ؟ اصلا میشه با خانوم دوستی ( معلم جغرافیای امسالمون ) حتی فقط یک سال تحصیلی رو بگذرونی و به جغرافیا علاقمند نشی ؟ اصلا میتونی   با اون همه جزوه و بیان ساده خانوم  امار ( خانوم قنبری ) دلت بیاد  با یه دوره کوچولو و کمی با دقت بیست نگیری ؟ 
و کی دلش میاد در رقابت کلاس  زبان جایگاه اولیش رو از دست بده ..؟ اونم کسی مثل من .... من انگلیسی را عاشقم...
 راستی  مسابقه درس هایی از قران رتبه نیاوردم خیلی   دپرس شدم توقعای رتبه سوم داشتم که از شانس بد ما امسال رتبه سوم اصلا اعلام نکردن .... متاسفانه !
به جاش  تاک شو   مسابقه حرف زدن و کنفرانس انگلیسی رو  تونستم به مرحله بعد راه پیدا کنم  و بیستم مسابقه دارم  و از ته دل دوست دارم تا  براش وقت بزارم چون از ته دل دوستش دارم و همچنین دوست  دارم تا بتونم قشنگ روون  شیوا  و خلاصه باب میل خودم  انگلیسی رو مثل بلبل حرف بزنم...
تکالیف زبانم زیاد  شده  اما خوبه  حس می کنم دارم  عمیقا به یادگیری میرسم ... خود اموزی ... میشه این و یه مصداقی از  حال الان من گرفت .. خود اموزی چیزیه که ادم و به ثروت میرسونه ...و این الان خیلی برای من لذت بخشه ... ادامه می دم این راه رو ... 
راستی خواهرم بهم پیشنهاد کرد که تابستون برم و به کلاس های خاص جهاد دانشگاهیم برسم ...  گفت وسط امتحاناته ... حیفه این همه درس خوندی دو روزم  روش صب کن درسات و بخون بیستات و بگیر  برو یه مدرسه بهتر از دست این مدرسه زپرتی  خلاص شو  خیال خودت و از بابت امادگی برای کنکور راحت کن ( از این لحاظ که  توی  یه مدرسه خوب  خوب با ادم کار می کنن تا بتونه کنکور و خوب بده  و رتبه خوب بیاره !) بعد تابستون  باهم میریم این کلاس اون کلاس ...
دیدم یکم چرت میگه اما  درست میگه  کلا  اینور عیدی خیلی  تنبل شدم !! بحث درس و اینام نیست   باید یکم فعال تر بشم  .. باید از فضای عید خارج بشم .. اصلا این باد بهاری با ادم چه کار ها که نمی کند ...!
خدا یه دونه بزن زیر گوشم هشیار بشم ...
گفتنی زیاده .. یه عالمه نوشته قضا  و یه عالمه  ایده های خوب که در هنگام بیماری به ذهنم رسیده ...  راستی  هدیهنوشت زهرا  ( اون یکی دوست کلاس زبانم که این جلسه حاضر بود و کادوش رو بهش دادم ) هم  مینویسم براتون ....
خوابم میاد و هنوزم  باید  مراعات کنم تا گردن و کمرم درد نگیره دوباره .... 
پس فعلا ...


هدیهنوشتم برای فاطمه

هدیهنوشتم برای فاطمه دوست کلاس زبانم که یک سال از من بزرگ تر هستش ولی با اخلاق خوب مشهدی  که داره ( که مهربونه ) ادم و وابسته خودش میکنه ... این جلسه حاضر بود و منم کادوش رو دادم اونم حدود یک ماه زود تر !!! به نظر شما مشکلی داره ؟!! به نظر من که مشکلی نداره!!!!

و من ان اولین بشرم که به دنبال کلمات  دویدم  تا شاید دستم به واژه ای در وصف تو برسد .. پس کمندم را میان غلغه گله وحشی واژگان ذهنم انداختم و یک شکار درشت هیبت برای تو گیر اوردم ... کشیدم و نزدیک اوردمش .. در تکاپوی دانستن حروف شکار جدیدم که ایا برازنده تو هست یا نه ؟..

 شکار امروزم به نیت تو خاص بود .. کمیاب ودر عین حال به گونه ای وحشی که  نگه داشتنش تلاش و مهارت بسیار می خواست ... درست در وصف خودت بود .. شکار امروزم واژه  دوست بود ....

هدیهنوشت ...

هدیهنوشت اصلا چیه ؟ کلمه ایه که من ابداعش کردم یعنی همون  نامه فدایت شومی که روی کادو ها و کارت پستال ها می نوسیم ... به نظر من که هدیهنوشت ها خیلی مهم تر از خود هدیه هستن ... مخصوصا که ادم خودش بنویستشون ... من میخوام برای دوتا از دوستای صمیمی کلاس زبانم  به مناسبت تولدشون یک  هدیه  با هدیهنوشت روش ( به قلم خودم !!) هدیه بدم  ...  میدونید تولد یکیشون فروردین بود  که گذشت و یکیشون هم تولدش خرداده که هنوز نیومده .. اما به نظر من اصلا مهم نیست که کی تولد ادماست هر وقت که ادم فکر میکنه لازمه واسه خوب شدن حال خودش و دوستاش  کاری بکنه خیلی جالبه که کادوی تولدشون رو حتی یک فصل زود تر یا شاید سه فصل دیر تر هدیه بده !! اصلنم  اشکالی نداره .. به نظر من اصلا کاغذ کادو هم نمی خواد ... خیلی ساده  در حد خریدن یک کتاب یا روان نویس ... کلا برای من که اینطوریه  زمان و هدیه تولد مهم نیست مهم اینکه وقتی فکر میکنی  دلت برای دوستات تنگ شده  یک کادو رو به بهانه ای بهش هدیه بدی من که حالم خوب میشه با این کار ... همیشه نباید روتین بود ... تکراری بودن روز تولد هم یک وقتایی مزخرفه  ... من عشق  اینم که برای کاغذ کادو  از کاغذ استفاده نکنم  مثلا نخ یا پارچه جالب تره یا حتی روزنامه .. خیلی ادم میتونه در این زمینه خلاقیت نشون بده ... مگه همیشه ادم باید تا اخرین لحظه در  شور و اشتیاق دانستن چیستی داخل کاغذ کادو باشه ؟ یا اینکه طرفی که هدیه برده در اضطراب اینکه خدایا نفهمه کادوم چیه!!  ... یک بار هم بیاید خیال خودمون و طرف مقابل رو راحت کنیم ... هدیه  من چیز قابل داری نیست به همین خاطر دوست دارم ساده باشه  و ساده هدیش بدم ... اونم در وقت اضافه  و یا داخل رخت کن قبل از شروع بازی .... فکر می کنم ادم حتما نباید خیلی کار شاقی بکنه تا متفاوت به نظر بیاد همین کارای ساده خندیدن های اسون  گریه های بی دلیل دلتنگی های یکهویی همش میتونه  یک کار متفاوت و شروعی برای خلاقیت و تغیر باشه ... بیاید روتین نباشیم ....
توی پست های بعدی درمورد هدیهنوشت هام بیشتر بهتون میگم ....

سه نوشته قضا..!!!!!

باید بیشتر به خودم تشر بزنم و در این دوران امتحانات سخت و جان گداز هم به خودم سری بزنم ... 
صورتم شده مثل سطح کره ماه خالی خالی ، گودال گودال و تپه تپه ... تازگی ها  حوصله نگاه کردن در اینه را ندارم چون می دانم که باید افسوس بخورم و  بگویم حالا بعد امتحانات به صورتم میرسم ، ماسک میزارم ، ماساژمیدم ، کرم میزنم ... اما الان  وقت ندارم  به قرمزی یا سیاهی جوشای صورتم فکر کنم .. حتی امروز وقتی  دوستم دستم رو گرفت و بهم گفت : واااااای ستاره چه پوست خشکی... ، فهمیدم که یادم نمی اید اخرین بار کی کرم مرطوب کننده  به دستام زدم.. اصلا کرم مرطوب کننده رو کجا گذاشتم ؟ یعنی تموم شده ؟ ... خلاصه که بگم  فکر می کنم همه اینا بهونست ... ادم باید توی هر شرایطی به خودش برسه ... از لحاظ خورد و خوراک (تا به قول مامانم یک وقت مریض نشه !) یا از لحاظ زیبای ( نه البته ارایشای عجق وجق کردن و به قول مامانم سرخاب سفیداب زدن! )یا از لحاظ ورزش ( که کلا من تنبل اصلا ورزش نمی کنم!!! فقط گفتم که گفته باشم )  و مخصوصا و واجبا  از لحاظ مطالعه ( که باز هم من سر به هوا  نخواندم و یک قدم  از دونست بیشتر ، دور شدم !!)  و به القطع نوشتن ( که من پشت گوش انداز ، سه تا  نوشته قضا دارم !!!!!)  ولی می نویسم ... 
حالا میفهمم که وقتی  مشاورا میگن برنامه ریزی ....شعار نیست!!... باید واقعا برنامه بریزی!! ( اینم شعار نیست الله وکیلی...)
( خوب یکی از نوشته هام رو قضا کردم )
می دونید سعی دارم  برای مطالبم عکس هم قرار بدم  ولی اول باید کفش کنم چه جوری ؟ بعد سعی میکنم همراه با هر مطلبم سه عکسم بزارم در صورت لزوم


امروز در یزد...

الان اخر شب است و من خوابم می یاد  اما حس خوبی ندارم ... می دونید امروز یه سرخ باد وحشتناک اومد و یزد و در نوردید  خیلی چیز مزخرفی بود .... از اون وقت تا به حال دوباره سرم درد میکنه بوی خاک توی دماغم کز میخوره و به خودم میگم گرد و خاکم شد موضوع امروز وبلاگ ؟ واقعا الان می فهمم چه مصیبتی سر جنوبی های عزیز میاد  هنوز یک ماه از خونه تکونیا نگذشته  دوباره  باید همه جا رو اب و جارو کنی و نق نق بشنوی ... 
اما شاید گرد و خاک هم گناه داره ... خوب از نظر من همه گناه دارن و همه خوبن .. شاید حتی سوسک چندش اورم خوب باشه .. ما که از حمکت خدا بی خبریم ... شاید مثلا خاک فرستاده بگه شکر کنید همین یکباره و بقیه سال به سامانیدحالا  اگه تابستونتون فقط گرم و هلاک کنندس واسه جنوبیا گرم و شرجی و خاک الوده .. راستی یادم افتاد  غرب زلزله زدمون هم خیلی اوضاش نا به سامانه .... از دست من  بی دست و پا که کاری بر نمیاد حتی کار ندارم که حالا بخوام پول بفرستم حتی به مقدار ناچیز... دلم میسوزه .. برای خودم که اینقدر هنوز ناتوانم که فقط میتونم براشون   همدردی کنم و دعا پشت دعا که انشااله خدا کمکشون کنه ...خدایا دست مارم به دستشون برسون ... حامی انچنانی نیستیم اما بالاخره میگم که پشتتونیم تا اونجایی که عرضه داشته باشیم ...

سرم درد می کند ...

سرم درد می کند اما خواستم خبر گوش دادن به اهنگ دلبر محسن چاوشی را به شما برسانم .. خواستم بگویم سرم خلوت است .. و به جای جمله منفی وقت ندارم !!! الکی هم که شده بگویم  وقت دارم ...  وقت دارم به حرف های مسخره مغز خودم  گوش کنم ... به اداهای عروس هلندی  کچل 45 روزه ام بخندم و فکر کنم که چقدر شیرین و خنگ است .. این هفته کله ام را کمتر توی کتاب ها فرو خواهم برد ... کمتر امتحان خواهم داشت!!! 
این هفته با دوستم زهرا به سینما خواهم رفت و کلمات درس جدید زبان را پیش پیش در می اورم ...یک کتاب جدید را شروع خواهم کرد ... راستی چهارشبه این هفته باید بروم و به کلاس های خاص جهاد دانشگاهی  برسم ...  ساعت شش ....( مطمئنم کلاس های پر فایده ای خواهند بود ... فکر می کنم در این کلاس هایی که به نظر سخت می رسند  موفق خواهم بود چون دوستشان دارم .... ) راستی فردا امتحان درسهایی از قران دارم و هیچ نخواندم اما  الان سرم درد می کند و تمرکز ندارم الان می خوابم و صبح زودتر بلند می شوم و می خوانم.... صبح ها دلنشین تر است برای درس خواندن .... دعا کنید دوست دارم در این مسابقه رتبه بیارم چون  اقای قرئتی را دوست دارم ....
می دانید خلاصه بگویم که  این ها را گفتم که یادم باشد  ستتتتاره  تو باید این کار هایی که در منظر عام گفتی را انجام دهی  چون  وقتی  اینجا و توی وبلاگت می نویسی  از برنامه هایت و به ان جنبه عمومی تری می دهی مثل قول دادن است  وتو  همیشه  گفتی ادم  خوش قولی هستی و خواهی بود !!! حالا  انگار که یک لایحه ای ،قانونی چیزی وضع کرده باشی و  ملزم به اجرای ان هستی ... برنامه های من مثل مال دولت  نیست.... برنامه  یعنی  چیزی که برای موفقیت لازم الاجراست ... ( البته گاهی استثنائاتی هم داریم !!!!!)
اخر هفته از خودم خواهم پرسی که چقدر  به برنامه هایم عمل کرده ام ... ان هم در منظر عام ... تا که چه پیش اید پس از این ....!
فعلا ...

پس فردا ...

من به تازگی  مطالعه جدی رو شروع کردم و تازه پا هستم در عرصه مطالعه  ولی با این حال واقعا  جذب  کتاب ها می شم و  تمام سعیم  رو میکنم تا برای خوندنشون وقت داشته باشم ... یه احساس گیز گیز مانندی در مغزم حس می کنم فکر کنم  کم کم داره از حالت اکبند در میاد ... واقعا ادم بیشتر اوقات وقتی یه کتابی میخونه(کتاب با ابرو و با اصل و نسب منظورمه !!! ، کتاب مفید ) اموزه های اون کتاب  روی رفتار و دیدگاهش تاثیر میزاره  و حتی من فکر می کنم  ذهن ادم رو خلاق تر و باز تر و اماده پذیرش تغیرات بیشتر و یا بیان عقیده های جدید و یا حتی قدیمی ای میشه که شاید قبلا جرآت  بیانشون رو نداشتیم ....

 می دونید  پس فردا می خوام برم سراغ یه کتاب جدید.... نمی دونم شاید پیرمرد و دریا ، شاید صد سال تنهایی ، شاید  چرند و پرند دهخدا  و یا درجه صفر نوشتار  یا حتی  گروه اهنین الکساندر دوما ....

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

دیروز کتاب   چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد ؟    رو خوندم .. کتابی از اسپنسر جانسون ... داستان کوتاه و مفیدی بود ... اگرچه منظور و هدفی که قصد رسوندن اون رو داشت  من بدون خوندن اون کتاب هم  رعایت می کردم و بهش باور داشتم و به این کتاب برای تلنگر خوردن  احتیاجی نداشتم... اما گفتم یکم درمورد این کتاب و داستان کوچولوش براتون  بگم .... و به کسایی که ار تغیر می ترسن حتما پیشنهاد می کنم تا  این کتاب رو بخونن... 
این کتاب می خواد که بگه از تغیر نترسید و با تغیراتی که پیش میان همراه بشید  تا به موفقیت برسید ... اما نکته مهم اینجا است که اگه شما میخواید تا موفقیت رو راحت تر و سریع تر به دست بیارید باید انعطاف پذیر تر باشید در برابر تغیرات .... سعی در پیش بینی  کردن  تغیرات بکنی  و برنامه ریزی  برای  اتفاقات اینده  که ممکنه غیر متقربه باشن و یک تغیر بزرگ در زندگی تو ایجاد کنن  رو جدی بگیری  و اگر زودتر نجنبی  اوقات سختی رو خواهی داشت  اما در نهایت اگر تغیر رو در هنگامی که حتی بروز کرده هم بپذیری موجبات موفقیتت فراهمه  .. اما کسانی که  با پافشاری  روی  خشک مغزی های خودشون  !! فکر می کنن که همیشه همه چیز قراراه یک شکل بمونه و عقاید اون ها فاسد نشه  ... سخت در اشتباهن .. با گذشت زمان تغیرات مثل پنیری که خیلی مانده باشد کپک می زند .. و در نهایت باید یادمان باشد که خود ما هم می توانیم تغیرات  جدیدی  را ایجاد کنیم  اگر بر ترسهایمان غلبه کنیم...

دیروز ...

می دونید  گاهی از زمان و برنامه هایم جا می مونم ... امروزم می شه دیروز .. همان دیروزی که ننوشتم .. یا همان دیروزی که نوبت من بود تا ظرف ها را بشورم و نشستم ... می دونید نمی دونم وقتی ادم عقب می مونه  با چه سرعتی باید بدوئه تا دوباره برسه  به  نقطه سر خط.... 

دیروز ننوشتم چون مقوله حرص در اری به نام  امتحان منو  اسیر خودش کرده بود ..  درس خوبه اما  امتحان  و کنکور  مسخرست ....

ولی امروز  می نویسم که ننوشتن هم مثل نماز، قضا داره هر وقتی ننوشتیم  باید  قضاش رو  در اولین فرصت  بجا آوریم و بگیم استغفرااله ....توبه کنیم و  دوباره به خداوندِ قلم، قول دهیم که دیگه تا حد ممکن بنویسیم...

اهنگ ...

چرا اهنگ حرام است ؟!!!
چون به دلیل اینکه زیرا....!!!
جواب خیلی از مراجع تقلید ....
بله بعضی اهنگ ها بی معنی و بی محتوا هستند ( که من به انها می گویم اهنگ های بی ابرو ..) اما تر و خشک را که نباید باهم در دهان کتاب مرجعی ریخت و اتششان زد ... اهنگ ها روح ادم را نواز می کنند (  البته اهنگ های با ابرو!!! ) ساز ها ادم را بعد از یک خواب بعد از ظهر می توانند کوک کنند .. خیلی افراط نباید روزید... صداهای نرمی هستند که ادم می تواند  افکارش را در انها بیابد ... گاهی  شادی اش را و گاهی تنهایی اش ... اهنگ ها گاهی رفیق ادم می شوند نه اینکه خوب باشد !! اما  به هر حال راهی برای در امد از غار سرد  حرف های رک و راست بعضی هاست ... شاید گاهی راهی برای دیوانه شدن .... و در پوشی روی گوشهایت  تا انقدر محو ریتم اهنگ شوی  که نفهمی بقیه  دارند با تو دروغ می گویند ....معتاد نه ... اما وابسته اهنگ را می توان  تحمل کرد.. معتاد هر جنسی را می کشد تا راحت شود اما وابسته اهنگ دنبال  بهترین ها برای گوش دادن های طولانی مدت  می گردد.... تا وقتی خسته است اهنگی را پلی کند ، دراز بکشد ،چشمانش را ببندد و کلمات و ریتم اهنگ را در فضای سیاه پس زمینه ذهنش روشن کند ... دنبال چیزی اشنا برای تسلا بگردد و پیداش کند..