خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....





۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است


 1: Carrie Underwood
I’ll be the last one standing
Two hands in the air, I’m a champion
You’ll be looking up at me when it’s over
I live for the battle, I’m a soldier, yeah
I’m a fighter like Rocky
Put your flag on your back like Ali
Yeah, I’m the greatest I’m stronger
Paid my dues, can’t lose, I’m own ya, ay
[Pre-Chorus: Carrie Underwood]
I’ve been working my whole life
And now it’s do or die
[Chorus: Carrie Underwood]
I am invincible, unbreakable
Unstoppable, unshakeable
They knock me down, I get up again
I am the champion, you’re gon’ know my name
You can’t hurt me now, I can’t feel the pain
I was made for this, yeah, I was born to win
I am the champion
[Verse 2: Carrie Underwood]
When they write my story
They gonna say that I did it for the glory
But don’t think that I did it for the fame, yeah
I did it for the love of the game, yeah
And this is my chance I’m taking
All them old records, I’m breaking
All you people watching on the TV
You go ahead and put your bets on me, ay
[Pre-Chorus: Carrie Underwood]
I’ve been waiting my whole life
To see my name in lights
Carrie Underwood – The Champion Lyrics
[Chorus: Carrie Underwood]
I am invincible, unbreakable
Unstoppable, unshakeable
They knock me down, I get up again
I am the champion, you’re gon’ know my name
You can’t hurt me now, I can’t feel the pain
I was made for this, yeah, I was born to win
I am the champion, oh
[Verse 3: Ludacris]
Born champion, Luda
The C is for the courage I possess through the trauma
H is for the hurt, but it’s all for the honor
A is for my attitude working through the patience
Money comes and goes, so the M is for motivation
Gotta stay consistent, the P is for persevere
The I is for integrity, innovative career
The O is optimistic, open and never shut
And the N is necessary ’cause I’m never givin’ up
See, they ask me how I did it, I just did it from the heart
Crushin’ the competition, been doing it from the start
They say that every champion is all about his principles
Carrie
[Chorus: Carrie Underwood]
I am invincible, unbreakable
Unstoppable, unshakeable
They knock me down, I get up again
I am the champion, you’re gon’ know my name
You can’t hurt me now, I can’t feel the pain
I was made for this, yeah, I was born to win
I am the champion
[Outro: Ludacris & Carrie Underwood]
I’m the champion, yeah, surpassed all rivals
It’s all about who wants it the most
I am the champion
Fight for what we believe in
That’s what champions are made of
I am the champion (Yeah, champion


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۳
ستاره اردانی زاده




به اسم خدا ..
                        به قلم ما ...
                                                سلام.....

 

امروز دوست داشتم یه طور جدید شروع کنم ، فکر نمیکنم مشکلی  داشته باشید ؟! پس ادامه میدم ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۴
ستاره اردانی زاده



خوب امروز داشتم کتاب " قدرت برنامه ریزی " برایان تریسی رو  میخوندم البته زیاد جلو نرفتم چون خیلی مشغول نکته برداری شدم و کند پیش رفت ، اما همین زمان هم کافی بود تا بتونم  از میون حرف های خوبش  یه پست خوب واسه وبلاگم ردیف کنم  و دوست دارم تا  نکته برداری هام  از این کتاب و منتشر کردنش  رو تا آخر این کتاب ادامه بدم چون به نظر کار با حالیه و علاوه بر این باعث میشه تا این مطالب توی ذهن خودم لذت بخش تر موندگار بشن ....

خوب بزارید برم سر لپ مطلب  و به زبون خودم  هرچی فهمیدم  رو براتون  بگم ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۲
ستاره اردانی زاده

 سلام 
خوبید ؟
خوبم 
خُب از چی بگم براتون ؟ در حقیقت  باید بگم از کجا شروع کنم ؟
بزارید از کاغذزردی شروع کنم که همین الان از  روی دیوار جلویِ میز کامپیوترم کندمش... روش نوشته بودم " بعد از امتحانات ترم  یه کیبورد به خودم هدیه  میدم ..." 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۱
ستاره اردانی زاده


اگه خواب کافی برای  سلامتی آدم لازمه، نوشتن کافی  برای زنده موندن حیاتیه !!
 پس باید به اندازه کافی نوشت تا موندگار شد ! اما  اندازه کافیِ من و شما چقدره ؟!  راستش من یکی که نمی دونم ، اما از  بخششِ خدا یاد گرفتم که هرچی ظرفت رو بزرگ تر بسازی  بارون بیشتری جمع میکنی  .. پس ظرف ذهنت رو بزرگ بسازو به اندازه یه آسمون آرزو ، قطره های سخاوتمند سخن  رو جمع کن ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۱
ستاره اردانی زاده

 

خوابش میاد ...خواهرم  رو میگم .. قشنگ معلومه ... کسی که الان روی  تختم دراز کشیده  یه کتاب جلوی روش بازه و داره فکر میکنه ، به چی ؟!نمی دونم !  اما دوست دارم  بدونم  ، این همیشه خواب آلو به چی فکر میکنه  ، اصلا چرا نمیگیره بخوابه ؟
چقدر باحال میشد  اگه میتونستم بفهمم بقیه به چی فکر میکنن .. خُب نمیشه  به مغز بقیه  خطور کرد اما میشه خودمون رو جای بقیه قرار بدیم...  مثلا خومون رو بزاریم جای  استادمون  و فکر کنیم  یک دانش اموز  مثل خودمون چقدر میتونه حرص درآر و سمج باشه تا بتونه  خرده ای نمره  رو از توی  چنگال ما بیرون بکشه ... 
یا مثلا یه دوست  چطور میتونه با غرور ما کنار بیاد...
یا یه مادر مهربون چطور میتونه  بی هیچ خواسته ای  ، نیاز های  یه بچه نق نقو رو براورده کنه ؟
یا خودمون رو  جای مخاطب متن هامون قرار بدیم و فکر کنیم  چطور باید بنویسم که خسته نشه  ...
یا مثلا وقتی داربم یه متنی رو میخونیم به این فکر کنیم  که نویسنده  چه حس و حالی داشته ... 
و مخصوصا وقتی که خواهرتون توی فکره و شما میخواید ببینید به چی فکر میکنه ، خودتون رو جای اون بگذارید و روزی که پشت سر گذاشته رو از اول  جلو بیاید  با شناختی که از اون دارید احتمالا بتونید  تشخیص بدید که به چی فکر میکنه ... 
زندگی مستلزم اینکه که ما خودمون رو جای بقیه بگذاریم  .. استرس ها  ،اوقات خوش و اوقات تلخشون رو  با خودمون مرور کنیم ،شاید  دلیل خیلی از نفهمیدن ها و کنار نیومدن ها شون  رو توی همین تخیل ها  پیدا کنیم  و بتونیم  با خیلی هاشون کنار بیایم ... ادما  و جریان زندگیشون  ، دیدگاهشون ، تخیلاتشون  با هم فرق دارن ...  و این تفاوت هاست که دنیا رو میسازه...
البته یه راه طاقت  فرسای دیگه  هم هست ....
 درسته نمیشه مغز ادما رو خوند اما میشه اونقدری مغزشون رو خورد که خودشون همه چیز رو بریزن رو و سفره دلشون رو به زور واز  کنن ( البته این روش مهارت زیادی می طلبد و  از طرفی  برای باز کردن ادم های بی اعصاب و  خشن اصلا مناسب نیست  و بسیاری از جوامع غربی و شرقی  از این  روش بیزارند و ان را نهی مینمایند  و عده خاصی معروف به مگس های سمج  مسئولیت خطیر مغزخوری  را بر عهده دارند ) پیشنهاد میشه جز در موارد خاص  از این روش استفاده ننمایید

موفق و پایدار باشید


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۳:۱۸
ستاره اردانی زاده

خوشبختی یعنی....
دختر یه بابا باشی...
یک اِلا سه خواهر داشته باشی..
 و یا  اینکه یه  دختر  داشته باشی ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۷
ستاره اردانی زاده


حالم حالِ باحالیه  نمی دونم چرا ، اما میدونم این چرا نه جوابی  دارد ونه دلیلی طلبد !
امروز  وقتی سوار اتوبوس شدم  نگام افتاد به  قطره های عرقی که از اخم های راننده می ریخت ... دم غروب بود و خستگی  از بی غُلغُلِگی  اتوبوسی که لب تا لب پر از کسانی  بود که پراید نداشتند  ، زار میزد  ...
حتی قبل از سوار شدن  و در  ایستگاه هم میشد به طور قطعی حدس زد ! که جَو  آخرین اتوبوس خیابان 17 شهریور چطور خواهد بود  .... با خودم گفتم نکنه جو من و بگیره ؟   نه بابا ....من پر شور تر از این حرفام  ...نمیگیره ..! میگیره ؟!؟!؟!
 خلاصه که  وارد اتوبوس شدم نمی دونم  چرا  ولی اولین فکری که به کَله  ام خطور زد ! سلام و تشکر کردن از اتوبوسچی بود .. اما یک لحظه مکث کردم و بعد در عین  اینکه  بزرگترین خواستم در آن ،آنِ واحد انجام همین کار بود، رفتم و ته اتوبوس دنبال جای خالی  نبوده ای گشتم و آخر سر کوله به کول ، کنار پنجره باز اتوبوس ایستادم و میله بغلش رو مثل بچه ها گرفتم و  در عین حرکت های اتوبوس  با ان بازی بازی کردم ... درحقیقت در این فکر بودم که ای کاش کسی بعد از من به ان مرد سیبیلوی میان سال و خمیده و غرق در عرقِ تیر ماه  سلامی یا تشکری میکرد ... اما سکوت اتوبوس  در ایست های  بعدی فقط با صدای جیغ دستگاه و بالا و پایین رفتن  قدمهای مسافر ها  شکسته شد ....
خلاصه که رسدیم  لب اونورِ خیابون و من پیاده شدم ...برای اینکه  از لب اون ورِ خیابون به خونه ما برسی باید از  پِله های چهار دست و پا ، و کمرِ صافِ پل هوایی غِژغِژو رد بشی  ، از یه کوچه بی قوااره و حوصله سر بر ( معروف به کوچه آموزش و پرورش !) بگذری و بعد برسی به کوچه خمیده و پیچ تو پیچِ جلویِ درِ بی اعصاب  آموزش و پرورش !! و بعد از کمی پیمایش میرسی به خانه ما ....
 اولِ کوچهِ بی قواره  ، مطب یک دندان پزشک است .... امروز دم عصر وقتی داشت از مطبش بیرون می اومد یک نظر از درِ همیشه چهار طاق بازش ،دیدمش  ....دست به کمر بود و با چهره ای  که نمی دانم چه احساسی در ان موج میزد به صورت مایل ، سرش را به طرف سقف کرده بود و با تلفن حرف میزد ... دوباره خواستم برگردم  و بگم خسته نباشید  اما اینبار هم همچنان به راه رفتن ادامه دادم ...  اصلا  در مغزم بلش وایی به پا شد که  چرا من کاری رو  که میخواستم انجام نمی دادم ؟
هنوز بلش وا به پا نشده بود که نفهمیدم که چطور و با چه سرعتی رسیدم دَرِ مغازه تعمیراتی ... فکر کنم میخواستم از  ستاره ای که دمِ مطب حتی سرعتش رو کم نکرده بود تا فکر کنه سلام کنم یا نکنم !  فرار کنم ،اما اینبار چهره زن  اقای تعمیر کار  که اومده  بود دنبال شوهرش که باهم برن بالا  و شام بخورن زد توی  چِرایِ مغزم و گفت چرا لبخندی که میخوای بزنی رو نمیزنی ؟  اما من دوباره قبل از اینکه کنار صحنه ، سکون پیدا کنم ، رد شدم و گفتم  لعنت ! با خودم گفتم  دفعه بعد اگه  همچین  احساسی داشتم  همون اول وامیستم و میگم " سلام ...خسته نباشید ..." 
و درست بعد از گذر همین فکر  یک ماشین  پلیس از داخل کوچهِ پیج در پیج دراومد  و من لبخند زنان ، به گشت شبی که هنوز شب نشده  زده بودن بیرون  ادای احترام کردم .
و بالاخره شُد ..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۱
ستاره اردانی زاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۰
ستاره اردانی زاده

 راه پله


در تنهایی که جا می مانی ، برعکس همیشه یِ زندگی ات ، هرچه دستت را برای ایستادن تاکسی بلند میکنی  تاکسی از جلوی تو رد نمی شود ...هرچه به دوستِ نداشته و خیالی ات زنگ میزنی  کسی جواب نمی دهد ...از هر غریبه ای که ادرس بپرسی نشانی اشتباه میدهد و وقتی تو دوباره به سر همان میدانی میرسی که  درآن ازهرچه که ساختی و داشتی جا ماندی و خودت، خودت را تَلَکه کردی ، به خیالِ خوش خیال و باطلت که نسبت به تمام غریبه ها حسِ مزخرفِ خوبی داشت ، ریشخند میزنی و میگویی... زِهکی ، دوباره جا ماندم...

دوباره جا ماندن ها  کِی تمام می شود ؟!؟...شاید وقتی مثل خیلی از مردم دیگر پرایدِ خودم را خریدم و با ریسک بسیار بالایی  یک سفر را شروع کردم ... سفری که سفر نخواهد بود ! چون اصلا مقصدی نخواهد داشت، چراکه هدف فقط ، جا نماندن از بقیه یا  لایی کشیدن از بین سنگر مشکلاتی خواهد بود که میان اتوبان های سر تا سرایران سد بسته اند ، و یا فقط مثل یک راننده ناشی نگران منحرف نشدن به چپ  خواهم بود و گه گاهی  کنار جاده ای  می ایستم و میخوابم و چایی میخورم و دوباره راه می اُفتم ....خیلی خیلی خیلی عادی و تکراری و روزمره گونه ....

 اما  در درجه جالب  و خلاقانه تر شاید دوره گردی، صوفی !! درویشی !! جهان گردی...چیزی شدیم...( فکر کنید چه زندگی باحالی دارن جهان گردا .... عشق میکنن والا... همه جا میرن و همه فرهنگی رو میبینن .. یا مثلا درویش ها چقدر آدمای ساده و دوست داشتنی هستن چون معتدلن...)  خدا را چه دیدی؟  تک تک ذره های زندگی حکمتی دارند .... 

شاید اگر امروز دارم تنها در اتاقی زیر نور لامپی که خوابش می آید  و جلوی پنکه ای که صدایش گرفته و کِر کِر می کند و در سکوتی که تیک تاک ساعت جزوی از وجودش شده است ، چرت و پرت یا نِق ونُقی می نویسم چهار روز دیگر درجهان دیگری سیر کنم .... و ان جهان را من میسازم ،پس باید زیاد بخواهم و البته شاکر باشم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۵
ستاره اردانی زاده