خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

آخرین مطالب

  • ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۳۰ our doors

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

 

زبان  انگلیسی ، از  شدیدترین علایق زندگی منه   ، یعنی کلا هر زبان  خارجی میتونه مورد علاقه من باشه  مثلا ، از وقتی  واقعا به پوچ بودن تحصیلات دانشگاهی ( توی ایران!) پی بردم  هدفم شده اینکه با کنکور از یزد فرارکنم و بعد  توی دوران دانشگاه یک زبان خارجه رو حرفه ای یاد بگیرم ( البته اگه شرایط  بورسیه فراهم باشه ما چاکر درس خوندن هم هستیم !) البته نه فرانسه  نمیدونم چرا  از فرانسه  زیاد خوشم نمیاد  با اینکه زبان ادبیات جهان محسوب میشه  و من  خیلی دوست دارم تا بدونم شاعرای  فرانسوی چطوری با اون همه ژ  و غ شعر میگن  اما  فکر میکنم  بعد از تسلط به زبان انگلیسی سراغ  فرانسوی رفتن  توی  جامعه ما شده یه نوع مُد یا کِلاس  پس فرانسوی را رها مینماییم  که باشه مالِ اهلش!

 شاید رفتم دنبال چینی یا آلمانی  البته اگه نتونستم  برم گردشگری یا هتلداری، بالاخره ایران ظرفیت های  زیادی  تو زمینه این  رشته ها داره  و هنوز خیلی کار ها  میشه کرد که خیلی کَس ها انجام ندادن...

از  طرفی آشنایی با زبان های مختلف آشنایی با فرهنگ های مختلف رو  فراهم میکنه  بالاخره آدم یه طوری باید از گهواره تا گور دانش بجوید دیگه !!

تازه زبان دونستن  دست کم به من این احساس رو میده که دارم به آرزویِ دوران بچگیم ( بگذریم از  باغ وحش داشتن !) یعنی جهانگردی  یه کوچولو نزدیک تر میشم  گرچه  با اوضاع  ارزش پول کشورمون همین توی یزدم بتونم برم  از بالای دیوار ، باغ دولت آباد رو دید بزنم خیلیه!

دوست ندارم حرفم رو خلاصه کنم اما نمیخوام با هلاجی های من خسته بشید

( ،doing is important! (saying it is like a piece of  a cake   پس خلاصه کلام که من زبان دوست دارم ! و  از این به بعد درمورد زبان بیشتر توی بلاگم حرف میزنم (یا حداقل نقل  قول می کنم!) درمورد کلاس زبان مینویسم ،  جملات قصار انگلیسی و عکس نوشته ها، شاید حتی متن های انگلیسی  از خودم تولید کردم و به اشتراک گذاشتم و از آهنگم که نمیشه غافل شد !

 من که میخوام ، تا ببینیم خدا چی میخواد...


ستاره اردانی زاده
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بعدا بیشتر ازش براتون میگم...

ستاره اردانی زاده
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


اولش  فکر نمی کردم  تاثیر گذار باشه   تنها میخواستم جنمم رو نشون بدم  و بگم منم بلدم !!

باورم نمیشد با  یک وب گردی  ساده اینجوری گرفتار بشم ،  به معنای واقعی کلمه ، شوخی  شوخی  جدی شد !

روزای اول  زیاد حالم و خوب نمیکرد در حقیقت همش عذاب بود اما یکی  هی میگفت اگه  چهل روز بگذره عادت  میکنی اون وقته که وقتشه و بعدش  تویی و فضا و فضا و فضا  ...

خُب باورم نمیشد ، من تا به اون لحظه راه های زیادی رو امتحان کرده بودم که هیچکدوم واقعا یک راه نبودن!  چرا اینبار دست رد به  سینه ،  شاید یک بیراهه دیگر نمیزدم ؟  هر چی باشه امتحانش  ضرری بیشتر از قبلی ها نخواهد داشت...

و اینطوری شد که قلم رو برداشتم و روی یک صفحه سفید  نوشتن رو استعمال کردم ...

روز اول  نه  کاغذی اتش گرفت و نه دودی بلند شد  و تمام موشک های  کاغذی اَم  که به سمت  فضا پرتاب کرده بودم به زمین  سقوط کردند  ، روز بعد سخت تر شد  و ذهن درد عجیبی  در تمام مدت روز به من فشار می اورد..

روز های بعد  ساقی ام  کمکم میکرد ، تشویق به کشیدن  گفت و گو های  ذهنی ام روی   صفحه کاغذ  ،جدال با کیبورد  ، معرفی فدائیان راه قلم  و یکهو  نمیدونم چی شد که یک ماه به سر شد ...

 حالا توی فضام و حالم خوبه و دوست دارم تا این  حال خوب رو ادامه بدم  یعنی نمیتونم که ادامه ندم !!  و اینطوری شد که من یک معتادِ بی سرپایِ قلم شدم !

 


ستاره اردانی زاده
۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ستاره اردانی زاده
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر




اگه خوابت میاد خب بخواب

اگه خندت میاد خب بخند

مهم نیستن دیگرون

گاهی چشماتو ببند

اون که دوسِت داره خب درکش کن

اگه زجرت میده خب ترکش کن

هر کی گوشش به حرفت نیست

گوششو بگیر و پرتش کن

یه مشت عشقِ زیقی

یه مشت خنگ و پیقی

یه مشت عطرو تیپی

یه مشت نِق و نیقی

نخواستیم بابا بذار باد بیاد

دلم دلِ آزاد میخواد

یه مشت زهره مارو

قلیون و سیگارو

همش شب بیدار و

همش کار و کار

نخواستیم بابا بذار باد بیاد

دلم دلِ آباد میخواد

این روزا دارن بد میگذرن

گیج و مردد میگذرن

مثه ماه باش واسه مَردُمی

که مثِ جزر و مَد میگذرن

ماه که تو اوج،دریا به ساحل نزدیک تره

ماهم بتاب امشب،هیشکی غمتو نمیخره

 به ولله ستاره تویی،به ولله چاره تویی

اونی که خوشبختت میکنه،ولله آره تویی

 به ولله ستاره تویی،به ولله چاره تویی

اونی که خوشبختت میکنه،ولله آره تویی

♫♫♫♫♫♫♫♫♫

گل به زلفِ معشوق زدم

به گردنم یوغ زدم

آخر سر تنها شدم

نشستم و بوق زدم

آخرِ غم خستگی بود

گریه و دلبستگی بود

نگاه کن به صورتم

عاقبت شکستگی بود

یه مشت عشقِ ردی

یه مشت کَدی مَدی

یه مشت صفر و صدی

یه مشت جزر و مدی

نخواستیم بابا بزار باد بیاد

دلم دلِ آزاد میخواد

یه مشت قرص خواب و

شب و روز بی تاب و

همیشه عذاب و همیشه نقاب

نخواستیم بابا بذار باد بیاد

تو یه بار زنده ای،پس حالشو ببر

دِل دِل نکن،پرنده باش

پرواز کن و بِپر

تو یه بار زنده ای،پس حالشو ببر

دِل دِل نکن،پرنده باش

پرواز کن و بِپر

 به ولله ستاره تویی،به ولله چاره تویی

اونی که خوشبختت میکنه،ولله آره تویی

 به ولله ستاره تویی،به ولله چاره تویی

اونی که خوشبختت میکنه،ولله آره تویی

♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 به ولله ستاره تویی،به ولله چاره تویی

اونی که خوشبختت میکنه،ولله آره تویی

ستاره اردانی زاده
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

توی کتاب روی ماه خداوند را ببوس  ، سایه نامزد یونس ( شخصیت اصلی داستان ) برای آروم کردن یونس  یه شعری از  فروغ رو  خوند که از نظر من   خیلی دوست داشتنیه :

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما

مال اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ .....

چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  می آید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

 

 

چرا من اینهمه کوچک هستم

 که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

 

 

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

 

 

کسی که آمدنش  را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای  کهنه ی  یحیی بچه کرده است

و روز به  روز

 بزرگ  میشود،  بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

 

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام ...


ستاره اردانی زاده
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

خداروشکر همه خوبیم .... هر کدوممون یه گوشه ای نشستیم و ساکتیم ... من  رشته کلماتی را دنبال میکنم و انها انتظار میکشند .. ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها .... خیلی هاشان زوار در رفته و قدیمی اند ،خیلی هاشان به درد نخور و کلیشه ای  و خیلی هاشان ناشناخته  و مرموز ، اما نکته مشترک میان همه انها  همین انتظار است ،انتظاری برای  ورق خودرن ...

 کتاب های موجود در خونه ما بیشتر مال  پدرمن ،از دوران دانشگاه ..   به خصوص در زمینه  ادبیات و شعر  و همچنین  روانشناسی خیلی هاشون قدیمی ان اما هنوزم دل ادم برای خوندن اونها قنج میره ....

 راستی  شاخه نبات رو تموم کردم  با این که نثر مزخرفی داشت ،اما خُب اطلاعات تاریخی خوبی درمورد زمان حافظ بهم داد ، من که تا به حال اصلا  نمیدونستم  شاخه نبات  کیه   واقعا دوست داشتم که برسم به ته این ، مثلا رمان !! و ببینم چه خبره  و خان سلطان کِی دست برمیداره ... کلا بخوام بگم خوب بود اما خیلی  خیلی خیلی خیلی بهترم میتونست باشه ... خیر سرش  داشت درمورد  زندگی  حضرت حافظ !  حرف میزد ...(آقا یا ننویس  یا در در شان  حافظ جانمان بنویس!)

جونم براتون بگه که  وقتی  شاخه نبات تموم شد  دیدم  ذاتم نمیزاره نرم سر قفسه خواهرم  ،  اونجا  یه دونه کتاب به نام"  روی ماه خداوند را ببوس " از مصطفی مستور پیدا کردم ...

 تا اینجای رمان که بد نبوده ... خیلی  نثرش روون و گیرا هستش ، روند داستانی  و گفت و گو ها به هیچ وجه خسته کننده نبودن و  حتی اتفاقات مهمی که در لحظه یِ آن برای  شخصیت اصلی داستان  رخ میده خیلی جالب با اتفاقات حاشیه ای که وجود داره  پیوند میخوره  و این یک درس رمان نویسی خیلی جالب بود... هنوز برای ایراد گرفتن  زوده  باید تا اخر کتاب برم و بعد  بیام و براتون بگم " چه  خبر " ولی خوب  قالبش مذهبیه  و با این پرسش که  " خدا وجو داره یا نه؟"  روند داستان شکل گرفته .. 

 وقتی  که تموم شد میام  و بیشتر ازش براتون میگم ... اما امان از  این دغدغه که حالا  بعداین کتاب  چی بخونم ؟  شاید 1984... اما دو به شکم که ایا  به دردم میخوره یا نه ؟!...

 راستی داشت  یادم میرفت اینم یه  تشبیه جالب  از  کتاب روی ماه خداوند را ببوس که کنار گذاشته بودمش تا براتون بگم :

اتوموبیل ها مثل موش هایی که کله شان را آتش زده باشند  با عجله به این طرف و ان طرف میروند...

یا مثلا این قسمت :

....بعد دستش را روی پپیشانی ام می گذارد ، بعد روی چشم هایم که  حالا میسوزند  و ناگهان پر از آب شور میشوند ...

اینم یه جمله قصار زیبا  از علیرضا دوست یونس ( شخصیت اصلی داستان )  که از زبان  سایه ( نامزد یونس ) برای  یونس  بیان میشه :

شک کردن مرحله خوبی در  زندگیه اما ایستگاه خیلی بدیه !

 و البته  قطعه های جالب دیگه هم داره که بعدا براتون مینویسمشون ...

فعلا...

 

ستاره اردانی زاده
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
 


میشه گفت من تا به حال وارد هیچ گونه  فعالیت اقتصادی که بشه بهش شغل گفت  و اون رو راهی برای کسب درآمد دونست  نشدم .... خوب شاید سنم هنوز به این کارا قد نمیده!( بهونه های الکی!) اما من از اون جایی که خیلی ادم اینده نگریم! ( آره جون عمت!)  دوست داشتم تا  از همین حالا داشتن یک برنامه کاری مشخص و مرتب رو تمرین کنم!(اوهو !! چه کارا!) ، خُب شما حتی اگه  نظافت کار یک خونه  هم بشی  باید برنامه  داشته باشی که اول از همه کدوم اتاق رو  تمیز کنی ، پس داشتن برنامه یِ کاری امریست بس واجب که همین چند وقت پیش با انتشار یک پست از آقای کلانتری  ضرورت پیدا کرد تا انجام بشه! آخه این پست خطاب به گروهی به نام آیندگان بود و از شما چه پنهون که ما هم آیندگانیم !
حالا سعی دارم توی هر روز از هفته که مینویسم و منتشر میکنم در حول محور یکسری از موضوعات مشخص و مرتبط با هم  بچرخم مثلا شنبه ها  دوست دارم درمورد نوشتم و لذت اون  ، کارهایی که کردم تا یک نویسنده بهتر باشم و مطالبی در این زمینه چیزکی منتشر کنم ... در اخر این پست یک خلاصه کلی  از برنامه فعلیم براتون مینویسم...
میدونید  این برنامه  ضرورت داره اما خیلی از وقتا مطمئنا حال ادم  و اوضاع و احوال  دور و اطرافش یه طوریه که دوست داره یه چیز خاص و خارج از برنامه بنویسه و منتشر کنه ..واین مطالب معمولا کار های جذابی میشن چون یکهو و مثل یک زنگ تفریح کوتاه  تکرارهای دیوانه وار رو  از رینگ به در میکنند ... 
من هرگر نتونستم یه آدم  ، با برنام ای ثابت باشم و مطمئنم که این عادت بدم توی این پروژه هم نمود پیدا میکنه اما هرگز اون رو مختل نمیکنه ! ، درسته من آدمِ دم دمی مزاجیم و هرچند وقت یکبار ممکنه برنامه هام رو به هم بریزم ولی دوباره  با  یک شکل تازه میچینمشون ، چون من اعتقاد راسخی به برنامه ریزی دارم ( با اینکه تا به حال خیلی  موفق نبودم ! اما کار نیکو کردن از پر کردن است اینقدر برنامه میریزم تا بالاخره یه ادم با برنامه بشم!) 
خلاصه که بگم من میخوام برنامه داشتن رو تمرین کنم  ، شاید (شاید!!!!) موفق نشم اما مهم نیست چون من دفعه بعد حتما به اندازه کافی تلاش میکنم ...
یه خلاصه از برنامه  وبلاگم در آینده آتی ( هشدار ! این برنامه تغیر پذیر است )
شنبه       : نوشتن 
یکشنبه    : خاطره
دوشنبه    : زبان و موسیقی
سه شنبه : کتاب و مطالعه  و جملات آموزنده
چهارشنبه : شعر
پنجشنبه   : دلنوشته
جمعه       : عکس نوشته 
:)
به امید موفقیت ...  


ستاره اردانی زاده
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز در مورخی که عدد بالای این صفحه نشان دهنده ان نیست میخواهم اعتراف کنم  که غلط کردم غلط! و به دنبال عفو سر فرو اورم به دامان بخشایش...

من، کسی که هنوز نمیشناسمش ،تعهد میدهم که این غریبه  هرگز دستان قلم را به هوای خستگی رها نکند!

بنویسد برای اثبات وجود ناشناخته اش ...

 برای آشکار کردن زاویه های  دایره یِ روحش ...

 بنویسد برای خودش ، نه برای چشم هایی که هرگز نخواهد فهمید  که کجای زندگی او هستند...

منتشر کند که غیرتش را به کلمات ثابت نماید ، که یک دورخیز بلند  برای پرید از روی باند موفقیت داشته باشد...

کسی که شروع کند و سالها بنویسد و بعد یک شبه به ایده های  پاره پاره تمام شب هایی که بیخوابی  کشیده ، نظم و جان دهد ،دیگر یک تازه به دوران رسیده نخواهد بود...

در همه طول دوران ها ادم های موفق نوشته اند ،آن هم نه تِکه و پاره ، بلکه به استمرار، قاطعانه و پر احساس ...

من ، کسی که نمیشناسمش ، هرچد زیر خیلی از قول هایی زدم که به خودم دادم ، اما اینبار فرق میکند ، اینبار به خودم قول نمیدهم  که بعد زیرش بزنم ، اینبار به خاطر  حماقت هایم  اشک ریختم و حالا ارزش کلمات را با بلور هایی قیاس میکنم  که از عمق وجودم میجوشند و این غیر قابل انکار خواهد بود...

من خوشحالم که مینویسم و تعهد میدهم که تاجایی که توان ذهنی داشته باشم  بنویسم....

ستاره اردانی زاده
۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

نشد منتشر کنم و حالا یک عالمه نوشته قضا دارم و البته که یک عذاب وجدان گنده! ... بگذارید اول  بهانه ام را جفت و جور کنم بعد  یک فکری برای قطره های عرق شرمم ور خواهم داشت ...
راستیتش رفته بودیم  "منبع الهام" آش پشت پا بپزیم و هوا اونقدری خوب بود که جان از کَف دِل ها  میبرد ...
خوبی روستای ما اینه که نت نداره و تو اونجا میتونی چیزی به نام خلافیت ناب استشمام کنی ،  از طرف دیگه یک بدی بزرگ داره که اونجا نت نداره !  و تو نمیتونی  مطالبت رو طبق قولی که به خودت دادی هر روز منتشر کنی (هرچند جفنگیات) ..
خلاصه یِ بهانه که بگم نت نبود اما آش پر ملاتی بود که نصف دیگ و شخصا همین بنده سر کشیدم .. بعدم یک عالمه بدو بدو واسه آش پخش کردن .. زیارت اهل قبور دم عصر و خوندن شعر های روی قبر  ها ، راستیتش هیشکی این کار و نمیکرد وهمه میگفتن نکن زود میمیری نباید روی سنگ قبر رو بخونن .. خوب اگه نباید بخونن  پس چرا اصلا روش شعر مینویسن ؟ من که خوندم خونم گردن خودم ! ...
بعد از مزار همنشینی با دوستان تا پاسی از شب در هوای آزاد خیلی حال داد مخصوصا وقتی که تا ساعت یک شب  روی تَل  هوای خُنَک میخوردیم....
دو روز و دو شبِ خوشی بود ،درمورد خیلی از مباحث از جمله " تعهد" خیلی حرف زدیم ..  وارد جزئیات نمیشم چون اصلا موضوع خاصی نبود ! 
و این بود بهانه من ..
 حالا راه چاره چیه ؟ تعهد و جبران ...
خوب خیلی حرف شعارگونه ای شد اما من این رو توی تقویم آبیم مینویسم و پاش انگشت و امضا میزنم .. متن عهد نامم رو براتون خواهم نوشت..
من جبران میکنم با تنبیه کردن خودم به نوشتن بیشتر  ... 
(استاد ببخشید ..)

ستاره اردانی زاده
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر