خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۲۲ آذر ۹۷، ۱۷:۴۹ - میــ๛ آنـہ عالی!

همه چیز جای خودش...

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ


سلام..

نمیدونم چند وقته  که  این  قسمت از  وجودم  رو به  روز نکردم اما حالا که برگشتم ، احساس میکنم  که  دارم به خودم میرسم ! ( یه چیزایی مثل  حس  ماسک گذاشتن روی صورت اما اینبار روی  پوست روحم ! )

 تازگیا     کلاس   تنیس رو شروع کردم ... فکر نمیکردم تا این  حد  ورزش  جالبی   باشه ! هنوز  دو جلسه  بیشتر نرفتم اما  واقعا  حس  خوب دست گرفتن راکت رو نمیشه  با  حس  لمس  کردن  توپ  والیبال مقایسه کرد..  .

میدونید  گاهی  فکر  میکنم که  تنیس  یه  استعاره  از   زندگی  فردی  و  شخصی  ماست  ، که در اون پیشرفت ها و موفقیت هامون بیشتر از  هر چیز دیگه ای  مدیون زحمات  خود ماست ! اره  اینجا  امتیاز رو تو به دست میاری چون راکتت رو تنهایی  و با قدرتِ برگرفته از  شهوت وجودت در راستای موفقیت  به جلو پرتاب و بعد به پشت  سرت هدایتش میکنی ... ( البته  حساب   بازی های  دابل  جداست !)

دیگه چه خبرا ؟!

 والا خوشبختی و  پُر زمانی از  سر و روی   زندگی  درسی من سراریزه  ! ماشاالله همه  نمره ها عالی \:  همشم در حال تست زدنم |:  

آقا  چرا دروغ  من اصلا به برنامه هام و زندگی  درسیم نمیرسم ! برنامه ریزی که  صفر!!!! صفرا !!!

 توی یه شلم شوربایی گیر افتادم که  نمیتونم  دارای دیدی  به آینده باشم ! مثلا الان نمی دونم  سه  ساعت  بعد  بیدارم  که بتونم  عربی بخونم و یا اینکه  مثل جنازه ها  افتادم روی تخت و  باز  دارم  برای  صبح برنامه ریزی  میکنم که  ساعت  سه صبح ( یا نصف شب !؟!) بلند شم و باقی درسام رو می خونم !

 شبِ پیش رفتنم  اردوی  انجمن اسلامی که همه  هیئت مرکزی ها رو  جمع  کرده بودن  توی یه مدرسه واونجا برامون برنامه  و کلاس گذاشته بودن... به لطف  کلاس  تنیس اصلا به  برنامه های   شب  اول  که نرسیدم  اما به موقع برای  خواب رسیدم  و خلاصه که  توی  یه دردسری  افتاده بودم  که  دومی  نداشت!  تا یککککک شب   هیچکس  نخوابید  !  در اون  شرایط ، در تاریکی نمازخونه  و میون یک عالمه غلغله پر انرژی که انگار تازه از خواب  بیداره  شده بودن  من یک رو به موت  بودم که مطمئنا  اگه  میمردم  توی پرونده پزشک قانونیم  مینوشتن  مرگ بر اثر   خستگی زیاد  و کم خوابی ! 

خلاصه که   شب  صبح  شد و صبحم  ظهر و  ظهرم عصر  و ما در این بین  یک  دوساعتی توی   یک کلاس  شرکت کردیم  ، ناهار خوردیم ، نارنگی خوردیم ،  حدود سه تا لیوان  چایی خوردیم (  تنها  نکته  مثبت   تفریحی برای  یکی مثل من فقط همون  قسمت سمارور پر از چاییش بوود که هیچ  مسئولی نداشت   و من میتونستم تا دلم  میخواست  چایی  هورت بکشم !!!!) ، صبحونه خوردیم ، کلوچه خوردیم ، کشک خوردیم ! به صحبت های  یه  خانمه گوش دادیم و  همینطور به بطالت توی اون مدرسه خیلی بزرگ و پیچ تو پیچ  اینطرف و اونطرف رفتیم...

 یه دو سه تا  هم  صحبت هم پیدا کردم که  در نهایت هیشتاشون اونجوری که باید به دلم نچسبیدن !   ولی  بزارید  یکم از چیزای مثبتی که توی  مدت این اردویِ مثل اسارت   برام اتفاق  افتاد   براتون بگم..

 اولا اینکه   شبی  که رسیدم  مدرسه هوا  خیلی خوب بود ! یک شب سرد پاییزی که  هوای  یک نفره باحالی  رو  میون کوچه های  ساکت و تاریک به جریان انداخته بود ! مدرسه نزدیک خونمون  بود بنابراین   پیاده رفتم و یکمِ زیادی  حال کردم ... 

 بعد نوبت رسید به  یه کتاب ( کتاب ها  همیشه نقطه های  مثبت احوالات  انتظار و آشفتگی  من به حساب   میان !) ...  رمان  تخیلی آپولو رو توی همون شب  شروع کردم  و با اینکه توی اون شلوغی نمیشد  قشنگ  تمرکز  کرد  اما   تونستم چند صفحه یِ جذاب از  این کتاب رو  بخونم  بعدا بیشتر درمورد آپولو بهتون  میگم   فعلا بریم   سراغ  اون دختر هایی که شب  اول  اتفاقی باهاهشون  برخورد کردم  .. دوتا دختر که  کتاب خون بودن و کتاب  های  زیبا و  قشنگی رو خونده بودن که وقتی   دیدن آپولو دستمه   شروع کردن  و  درموردش پرسیدن و  همینطوری شد که  بحث ما  شروع  شد و من فهمیدم که  یکی از اون دختر ها  کتاب های زیبایی  از  یک نویسنده به نام  تکین  نمیدونم چی  ! خونده و  بعد  با همون  قالب اجتماعی  عاشقاننه ای که  باهاش   اشنا بوده   خودش  دوتا داستان  نوشته !! میدونید  چقدر  ذوق  کردم و در عین حال  حسودیم  شد ! دوست داشاتم  از  خوشحالی بپرم  بغلش  و اونقدر  فشارش بدم تا بمیره !

خدا  ستاره یِ حسود رو  گیر هیچ   بنده ای  نندازه  ( البته ! اشتباه نشه  من درمودر نوشتن و خوندن خیلی خیلی آدم حسود و در نتیجه اون  حریصی تشرف دارم ! ) خلاصه که یک عالمه باهم حرف زدیم  و من اسم چنتا کتاب قشنگی   رو که خونده بودن  ازشون پرسیدم و  تصمیم  گرفتم که  حتما یه روزی بخونمشون  تا قبل از اینکه از  حسودی  سکته  قلبی کنم ! 

 درمورد  صبح هم که بگم  صبح خیلی زود که  برای نماز بیدار  شدیم  هوا  خیلی خوب  بود ! برای همین  هوش از سر ما برد نسییم  سحری ! و من دیگه نخوابیدم  و  دوباره از هوای  نیمه ابری تک نفره در حیات  قفس گونه  آن   ابر مدرسه   نهایت   لذت  را بردم !

 نزدیکای عصرم  یه گشتی توی قسمت های  خلوت مدرسه و  طبقه های بالایی اون  زدم !  سکوت  جالبی   راه رو های  مدرسه رو پوشونده بود ... عصر های  ساکت مدرسه ها خیلی جالبن ..

 می دونید یک از فانتزی های  من اینکه که  یه روزی توی  مدرسه گیر بیوفتم و ببینم  شبای مدرسه چه طوریه !  یا اینکه مثلا   یه داستان درمورد یه بچه ای بنویسم که توی مدرسه قایم میشه و شبا  اونجا میمونه و  فقط پدر مدرسه میدونه که  دختره  با خانوادش دعواش شده و نمیره خونه و  بهش کمک میکنه و کلا  یه همچین  چیزایی.

 اخرین نکته  خوب   این اردو هم برگشتن به خونه بود ! واقعا که هیجا خونه ادم نمیشه !

 ودر نهایت  میخوام این  پست نیمه جون رو با تنها جمله به درد بخوری که توی این اردو شنیدم  به اتمام برسونم ...

یک خانم مشاوری  بهمون گفت :

هرگز یک قسمت از زندگیتون رو فدای  قسمت دیگه ای  از اون نکنید !

 میدونید شاید این  همون راه حله که برای  زندگی درسیم باید در پیشش بگیرم  ، همه چیز به اندازه  همه چیز جای خودش !

۹۷/۰۸/۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
ستاره اردانی زاده

نظرات  (۲)

۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۱ میــ๛ آنـہ
ینی بستگی داره که چقدر اون کار درهمون لحظه برام مهم باشه
پاسخ:
برای من لذت بخش بودنش توی لحظه  اهمیت داره..
۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۱ میــ๛ آنـہ

آقا  چرا دروغ  من اصلا به برنامه هام و زندگی  درسیم نمیرسم ! برنامه ریزی که  صفر!!!! صفرا !!!


من اصلا نمیتونم برنامه ریزی کنم
چون همه چیز واسه من نسبیه
پاسخ:
منظورتون از نسبی بودن چیه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی