خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....

می نویسم ..نه از خودم اما برای خودم ... ادم بایدتوی این دوره و زمونه که همونشم داره مثل برق و باد میگذره یه طوری سر پا بمونه دیگه ؟! من که می نویسم...
دوست داشتم شمام باشید باهم یه دقیقه هایی رو راحت بگیریم و به حرفای من بخندیم ...اما یادتون باشه هرچی بیشتر فکر و عقیدت و ارزو و رویات رو بنویسی عمل و حرفاتم بهش نزدیک تر میشه ... بنویسم از چیزای خوب ... حال خوب تو نوشتن خوبه ،توی بزرگ ارزو کردن و چیزای بزرگ خواستن از خدای بزرگ ، یادمون نره حال خوب توی علاقه هامونه پس ولشون نکنید ....
من که خیلی سمجم شما رو نمی دونم... !!

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

خودنویس

همچو سرمستان به بستان ، پای کوب و دست زن ....





شاخه نبات

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ

داستان از اونجا شروع شد که من یک کتاب رو از میون کتاب های بابام بیرون کشیدم ..
از بچگی عاشق جلد سختش بودم ... اما اینبار واقعا اسمش بودکه من رو جذب این کتاب کرد ...

«شاخه نبات » معشوقه شُستهِ و رُفته حافظ...
درمورد کتاب بخوام بگم اونقدری که جلدش خوشگله ،نثرش حرفه ای و جذاب نیست اما خُب واسه کسی که درمورد دوره تاریخی که حافظ در اون زندگی میکرده و یا معشوقش  هیچی نمیدونه خیلی هم  خوبه!!!
ایده جالبی بوده که خواستن زندگی حافظ رو به حالت رمان بنویسن اما خوب  یه  ضعف هایی هم یه جاهاییش دیده میشه اما کلا به دل میشینه ...
بگذریم از حافظ و ماجراش با شاخه نبات، میخوام درمورد مسئله انتشار در زمان  حافظ حرف بزنم ...
توی این کتاب نوشته بود که  حافظ که شاگرد نون وایی بوده هر روز به بزازی بغل نون وایی میرفته و اونجا بعد از اینکه  بزاز که خیلی شاعر توانایی بوده شعر هاش رو برای جمعیت میخونده  ازش اجازه میخواسته تا شعر های دست و پا شکسته خودش رو بخونه... و اما جمعیت که برای شعر های بزاز کف میزدن و زبان به تحسین میگشودند  به شعر های حافظ میخندیدند و به حافظ و شعراش به عنوان ابزاری برای تمسخر وخندیدن  نگاه میکردن ،با این وجود حافظ  دلسرد نمیشد و هر روز شعرای جدیدی رو که مینوشت  حتی به عنوان ابزاری برای تمسخر و وقت گذرانی برای مردم قرائت میکرد ..  تا که رسید به اون شب قدر معروف که شمس الدین تبدیل شد به حافظ و شعر های تحسین برانگیز خودش رو نوشت ....و البته که اولین سکوی پرتابش برای معروفیت  و محبوبیت در شیراز همون دکان بزازی ،وخوش قلبی و خوش طینتی مرد بزاز بود و بعد آوازهِ مهارت و استعدادش در شاعری به تمام شیراز و ایران و ان سوی مرز ها رسید ...
پس میشه گفت حافظم  روزای تمسخر برانگیز و بی مخاطبی رو داشته اما دلسرد نشده و همچنان که داشته یاد میگرفته که چه باید بکند به انتشار جفنگیات اولیه اش اقدام کرده و اون رو ادامه داده ... استمرار و امیدواری و پرروئی حافظ بوده که بهش کمک کرده تا یک سکوی پرتاب برای ارائه بهترین هاش که در طول زمان و با تجربه بسیار به دست اومده بود داشته باشه ...
از بد بودن ،از همالی کردن و گونی سیمان به دوش کشیدن برای ساختن باند پرواز ایندتون خجالت نکشید ...
بالاخره از یک جایی باید شروع کرد .... حتی با بدترین ایده ها...حتی با سرد ترین مخاطب ها ...
ما شروع کردم با جفنگیات  برامده از روزمرگی ها... یا خاطرات .. یا نق و نوق ها و یا هر موضوع خنده دار دیگری که فکرش را بکنید .. مهم شروع کردن راهیست که در اون میفهمیم که چقدر نفهمیم و نمیدانیم!!! و اما راه برگشتی برای در رفتن نیست ... اگر آدم  عاشقی باشی تا ته خط مینویسی....
در امر استمرار موفق باشید ...

 

 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۵
ستاره اردانی زاده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی